#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_215
- بالاخره تونستم بکشونمت اینجا. بکشونمت بیرون ازاون خونه!
نگاهش میکنم. حرفی برای گفتن ندارم. جدیدا ته ریش میگذارد. دیگر از آن مدلهای عجق وجق موهایش خبری نیست!
با خنده دست راستش را روی دست پچش میکشد و چیزی نمیگوید؛ اما میفهمد که خیره مردانگی اش شده ام!
گارسن غذا را سر میز میآورد. بشقاب را روبه رویم میگذارد:
- غذاهای اینجا حرف نداره!
نگاهش میکنم! لبخند الکی میزنم! چقدر هستی حرف زد.چقدر فک زد.چقدر ازم خواست تا مراعاتش را بکنم! آرام باشم! به حرفش به احساسش گوش دهم!
قاشق اول را دهانم میگذارم. طعم خوشی دارد! سنگینی نگاهش اذیتم میکند… کلافه ام! نگاهش میکنم… لبخند میزند! لبخندی که تا به حال از یغما ندیده ام!
تازه میفهمم که ابروهایش پر شده! این دیگر عجیب است! با لحن عجیبتری میگوید:
- کلافه نشو. نمیشه نگاهت نکرد!
نمیدانم چرا امشب در برابر این مرد خجالت میکشم! حسی که تا به حال نداشته ام! سرخ و سفیدم میکند… چقدر برایم غریب است!
دقایقی میگذردو او بی حرف خیره ام میماند و من قاشق قاشق خجالت میخورم! شاید هم اسمش خجالت نیست. نمیدانم فقط این را میدانم که زیر این نگاه تیزش تاب نمیآورم!
- مادربزرگم میگفت شبت که با درد گذشت فکرت از همیشه درگیر تره. قلبت که بی نظم زد از همیشه عاشق تری! نگار. باور نمیکردم… باور نمیکردم تا وقتی که تو اومدی تو زندگیم! از همون روزی که. ببین نگار دلبستگیه من زمان و مکان مشخصی نداشت من تدریجی وابستت شدم! آروم آروم! اولاش شرمم میشد نگاهت کنم… تو محرمِ محرم ترین دوستم بودی! لاف میزدم که فراموشت میکنم مثه همه ی دخترای اطرافم! اما.
نفسش را فوت میکند… دستانش را روی میز گره میکند و خسته میگوید:
- نگار! این حرفا از یغما بعیده! من. فکرشم نمیکردم که به خاطر تو کارم به اینجا کشیده بشه! نگار. من… خیلی نامردی اگر نادیدم بگیری!
چنگال را در ظرف میگذارم. دلم میخواهد گریه کنم از این مخمصه ای که درش گیر کردم و راه فراری نیست!
- فیروزه میگه، هستی میگه… همه میگن که عوض شدی. میدونم این عوض شدن یعنی چقدر پیر شدی! اما… نگار من دارم به خاطر تو تغییر میکنم! من از دنیای خودم… از جوونیام دور شدم… فقط به خاطره تو! انصاف نیست که اینقدر پسم میزنی!
چشمانم را روی هم میگذارم.
- یه چیزی بگو.
- بهم وقت بده!
romangram.com | @romangram_com