#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_214

- زنگ زدم صداتو بشنوم!

قلبم می‌لرزد… تشر می‌زنم به خودم:

- شنیدی! خدا.

می‌خواهم خداحافظی کنم که سریع تر می‌گوید:

- میخوام باهات بد باشم! میخوام دیگه برام مهم نباشی! میخوام تمام خواستنی رو که تو نگاهم جاخوش کردرو بخشکونم. میخوام دیگه نخوام. یه موجود دوست داشتنی به نام نگارو نخوام، اما نمیشه! تو بگو… من چه کنم با این‌همه نخواستن و خواستن؟ هان؟

نفسم تنگ می‌شود… مینالم تا شاید تمامش کند:

- یغما.

- جونم؟

-…

- اصلاً حس دلتنگی نکردی تو این سه روزی که نبودم؟ اصن برات مهم نیستم نامرد؟

گریه‌ام می‌گیرد:

- باید قطع کنم!

صدایش بالا می‌رود:

- جوابمو بده. دارم الکی برات میشم یغمایی که میخوای؟ دارم الکی از خودم دور میشم؟ دارم الکی نوشیدنی مورد علاقمو کنار میذارم؟ نگار. تو فرق کردی! هستی بهم گفت! گفت دیگه اون نگاری که میشناختم نیستی!

من دارم میشم جفتت… کسی که مثه خودته! دوست داری چی جوری بشم؟ هان؟ دیگه هیچ مونثی توی زندگی من نیست! اما یه نفر تو قلبمه! باور کن من میتونم جای رهامو برات پر کنم. باور کن میتونم!

نفسم بالا نمی‌آید. گوشی را پرت می‌کنم کناری!

حرفهایش برای هر دختری دوست داشتنیست! می‌دانم؛ اما… الان، در این موقعیت اصلاً به مذاقم خوش نمی‌آید!

کاش ادامه ندهد این داستان عشق یکطرفه را! کاش!

- چقدر بهت میاد!

مدل حجاب جدیدم را می‌گوید. خجالت می‌کشم. ناخودآگاه سرم را پایین می‌اندازم!

romangram.com | @romangram_com