#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_212
لبخند میزنم:
- پس یه استوریِ مفصل داره این مراسم خواستگاری!
میخندد:
- نه والا… اومد گفت سیاه قشنگمو نمیخواد. منم گفتم بدجور میخوام… اونم رفت! کجاش داستان بود؟
ضربهای به شانهاش میزنم:
- شوخی کردم!
بعد از سکوت طولانی میگوید:
- راستی از یغما چه خبر!
شانه بالا میاندازم:
- خبری نیست! بعد از آخرین باری که رادینو آورد ندیدمش!
- خو بهش یه زنگ میزدی!
- که چی بشه؟
- همینجوری!
- تو هم همینجوری اینقدر حرف نزن!
نمیخندد؛ اما توقع دارم لبخند بزند!
ساعت دو و خوردهای بود که برادرش دنبالش آمد و رفتند، در واقع خودش اصرار داشت بماند؛ اما قرار بود که فردا به فیروزکوه باغ عمهاش بروند من هم پافشاری برای ماندن نکردم! سروسامانی به خانه میدهم! خوابم میآید؛ اما چشمانم بسته نمیماند! دلم میخواهد صدای رادین، نفسهای رادین را بشنوم؛ اما با نفسم مقابله میکنم؛ باید عادت کنم! باید! موبایلم را برمیدارم! همان لحظه مسیجی برایم میآید. یغماست!
- خوابی؟
نمیدانم جواب بدهم یانه؛ اما میدهم:
- نه!
- تنهایی نمیترسی؟
romangram.com | @romangram_com