#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_211


گل ریز را کنار سرم میزند! روسری را آنکارد می‌کند و با ل*ذ*ت نگاهم می‌کند:

- واقعاً بهت میاد نگار. خیلی… همیشه همین‌جوری ببند!

در آینه نگاه می‌کنم خودم را. چقدر فرق است بین موهای فری که شل*خ*ته از زیر شالم بیرون میزند با این مدل زیبای لبنانی! چهره‌ام را معصوم می‌کند…

از پشت ب*غ*لم می‌کند:

- خیلی خوشگلی… میدونستی؟

نگاهش می‌کنم:

- زیبام؟

شانه بالا می‌اندازم:

- میخوام چیکار؟ کاش یکی این غم بزرگو از زندگیم پاک کنه!

- تو خیلی فرصت داری نگار!

خیره در نگاهش می‌گویم:

- من تنها کسی رو میتونم بپذیرم که منو به خاطر خودم بخواد نه به خاطره ظاهرم… یکی مثلِ رهام! کسی که واقعاً و تدریجی دوسم داشته باشه! وگرنه…

- اشتباه. اشتباه فکر می‌کنی نگار! یه کم از این لاک “عشق رهام” بکش بیرون! هرکسی یه سری خوبی و بدی داره! رهام فوق‌العاده بود؛ اما بدی‌های هم داشت! چشماتو بازکن!

تو قبلا همونی بودی که رهام می‌خواست؟ معلومه که نه… تو هم به خاطرش تغییر کردی! برای چی گه‌گداری نماز میخونی؟ این دیگه اجبار رهام نیست! این دلِ خودته؛ اما تلنگره رهامه! بعضی اوقات به دل خودت نگاه کن! ارثیه رهام بد چیزی بود! کاش تو رو این‌قدر به خودش متکی نمی‌کرد! اینکه تنها اونو قبول داری اصلاً مسئله جالبی نیست! شانه بالا می‌اندازم. در می‌زنند. هستی باز می‌کند و با جعبه‌های پیتزا بالا می‌آید! روی زمین می‌نشینیم… هستی می‌خواهد بازهم هوایم را عوض کند؛ اما… به درک که غم دارم! بگذار کمی بهار شود در دل این زم*س*تان بی پایان!

نیشخندی میزند و برشی از پیتزایش را برمی‌دارد:

- هه… پسره می‌گفت با چادر پوشیدنتون مخالفم!

- خب تو چی گفتی؟

شانه بالا می‌اندازد:

- گفتم گاهی چادرم خاکی میشه. چادر مشکیم از درودیوار شهر خاکی میشه! از نگاه‌های طعنه‌آمیز خاکی میشه؛ گاهی چادرمو خودم خاکی می‌کنم! گاهی‌ام با حرفای سیاه‌خاکی میشه؛ اما من با همه این حرفا با تمام وجود چادر خاکیمو دوست دارم! هیچ نگاه اشتباه و هیچ گردوغباری نمیتونه اونو از من جدا کنه!


romangram.com | @romangram_com