#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_210
میخندد:
- بـــــیشعور خب علاقه که الکی الکی نمیشه که!
چشم غره میروم:
- دلت خوشه هستی! الان تو این دوره زمونه دیگه علاقهای نیست که واقعی باشه! اونم خیلی
کم! خیلی!
شانهای بابا میاندازد:
- چی میدونم والا!
بازهم ضربهای روی پایش میزنم:
- من میدونم!
میخواهم بلند شوم که دستم را میگیرم:
- راستی! داشتم میومدم یه چیز خوشگل خریدم… واسه تو هم گرفتم گفتم شاید خوشت
بیاد!
دوباره کنارش مینشینم. سنجاق زیبایی را از داخل کیسه کوچکی در میآورد! گل کوچک
نگینی برق میزند!
- آخـــی این چیه؟
- واسه روسریه!
- آها… مرسی عزیزم! خیلی قشنگه!
- آره؛ اما اینجوری نه!
روسریِ خودش را سرم میکند. یکی از لبههایش را میکشد و سمت دیگر صورتم درست کنار
گونههایم فرود میآورد!
romangram.com | @romangram_com