#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_209


- بابا یه چهار پنج‌تا از این پسرای محله مونن هروقت از ب*غ*لشون رد میشی یه چی می پرونن! من فقط می‌خندم!

بازهم لبخند می‌زنم:

- دیوونن به خدا… یه بار جوابشونو بدی دیگه جرئت نمیکنن حرف بزنن!

- وا… چی بگم؟ تو بگو من دقیقاً چه جوابی بدم؟

- خب… چه میدونم بگو خودتی… یا… من چه میدونم من که تجربه ندارم تو خودت باید

خودجوش یه چی بگی دیگه!

میزند زیر خنده:

- هه… خودجوش! وقتی بهم میگه خیابون شهید فدات شم کجاست من چی بگم؟ هان؟

لبخند دندون نمایی می‌زنم:

- دیوونه!

- من نه… این فؤاد و دوستاش دیوونن!

- اوهو اوهو فؤاد کیه؟

- همین پسره که تیکه میندازه دیگه! نمیدونم چه حکمتیه که دوست داره منو ضایع کنه!

والا به قرآن!

ضربه‌ای به ران پایش می‌زنم:

- خخخ از علاقه بیش از حده!

- بمیر… ایشش! منو تیکه تیکه کنن زن این نمیشم!

دستم را زیر چانه می‌زنم و قیافه متفکری به خود می‌گیرم:

- الان کسی از تو خواستگاری کرد؟


romangram.com | @romangram_com