#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_208
میب*و*سمش:
- مرسی عزیزه دلم… مرسی! از مامانت خیلی تشکر کن؛ البته خودم زنگ میزنم عذرخواهی میکنم که نتونستم بیام خونه تون!
- عیبی نداره بابا! یه ناهار بود ایشالا یه روز دیگه!
لبخند میزنم… میخواهم از این فضای سرد و دلگیر روحیهام فاصله بگیرم! این هم از اثرات وجود هستی ست! گاهی زیادی پشتم را خالی نمیکند!
- شام چی میخوری؟ در واقع چی دوست داری؟
با لبخند میگوید:
- هیچی عزیزم… هیچی به خدا!
بلند میشوم… شماره فست فودی نزدیک خانه را میگیرم:
- لوس نشو دیگه! نمیشه با شکم خالی خوابید که!
سفارش دو تا پیتزا میدهم! هه؛ مثلاً میخواهم شادی نداشتهام را اینقدر الکی بروز دهم!
میخندد. گنگ نگاهش میکنم:
- وای… راستی یادم رفت بهت بگم داشتم میومدم یه پسره بهم تیکه انداخت! اینقدر خندهام گرفته بود نگار… نمیدونی؛ اما خب جلو این دهن واموندمو گرفتم نه چیزی بگم نه بخندم! ولی مگه میشد؟
باز میخندد:
- خب مگه چی گفت؟
غش میکند از خنده… دستش را روی پایم میگذارم:
- داشتم از ب*غ*لش رد میشدم گفت خانوم پیوند ابروها تون مبارک!
خندهام میگیرد. آخر ابروهای هستی کمی پیوندیست! با تاسف و خنده سر تکان میدهم:
- واقعاً که… چی به سره پسرامون داره میاد خدا میدونه!
- وای نمیدونی تازه یه چیزای دیگه م گفت!
- کیه اصلاً این؟
romangram.com | @romangram_com