#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_207
- تو هیچوقت منتظر من نمی مونی!
در را باز میکنم! خشک و جدی شده! نگاهش زم*س*تانی است!
- سلام!
سر تکان میدهد و چشم از نگاهم نمیگیرد! در را میبندم و بین قهوهای سوختهی در و یغما خودم را مبحوس میکنم! نگاهی به پشت سر میاندازم. روشنک با رادین سرگرم است!
آب دهانم را قورت میدهم:
- ممنونم که آوردیش!
کلافه میگوید:
- چند بار میخوای این جملهها رو تکرار کنی؟
- خب… چی باید بگم؟
تیز نگاهم میکند:
- کاش یه بار یه جملهی دیگه ای جز کلیشهی ممنونم به کار ببری!
سرش را نزدیک میکند:
- مثلاً اینکه ” منم باهاتون میام بیرون” یا اینکه “چاییم داغه”
نفس در سینهام حبس میشود! دلم میخواهد بشوم همان نگار گستاخ در مقابل یغما؛ اما… وقتی اینقدر جدی و رهام وار حرف میزند نمیتوانم! عقب میروم! نفس عمیقی میکشم:
- روشنک اینجاست!
سر تکان میدهد… نیشخند میزند:
- روش جالبیه برای دک کردنم! خدافظ!
میخواهم بگویم نه! میخواهم سوء تفاهم پیشآمده را رفع کنم؛ اما… میرود و من لال مونی میگیرم! از خداحافظی و ب*و*سههای بیمهابایی که به سروصورت رادین مینشاندم چیزی نمیگویم! همینکه رهام و عطر فطریاش از من دور شدند عذاب بزرگی است! روشنک بعد از سه روز فرجه رادینم را برد! کی ببینمش خدا عالم است! تا شب غصههایم را خوردم که برای هستی ناراحتی نکنم! که دیگر نگوید چقدر تلخی… چقدر بچه و چقدر بیفکر! چادرش را درمیآورد! چایش را سر میکشد! جا نماز اهداییاش را باز میکنم! لبخند میزنم! این دیگر نمایشی نیست! ب*غ*لش میکنم ناخودآگاه!
- مبارک باشه عزیزم. مامانم با چنان شوقی برات دوختش که گفتن نداره!
romangram.com | @romangram_com