#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_206

- آره درسته؛ اما خب؛ پس مادر و پدر من چی؟ سهمی ندارن؟ راه عقلانی‌اش همینه! یه مدتی شیراز باشه! تو هم میتونی بیای بهش سر بزنی! مطمئن باش بازم میاریمش!

بغضم را قورت می‌دهم! با خودم عهد بسته‌ام که گریه را کنار بگذارم؛ اما اگر بگذارند! با خود عهد بسته‌ام دیگر درد را نکشم، بکشم؛ اما… خدا کند بشود!

لبخند الکی می‌زنم:

- باشه… باشه! من اختیاری ندارم این تنها یه رابطه و احساس دلیه! با احساسم که نمیشه تصمیم گرفت!

- نگار جانم! یه کم خودتو بتکون! اگر رادین بخواد کنارت بزرگ بشه!

نمیخوام اینو بگم؛ اما خب تو این شرایط هرکسی کنارت باشه افسرده میشه. دل‌مرده میشه! حالا چه برسه به بچه‌ای که نیاز داره تا خلاء پدرش رو براش پر کنن!

سریع می‌گویم:

- اما یغما هرروز میبرتش بیرون، باهم میرن پارک، شهر بازی… باور کن براش کم

نمیذاره!

لبخند عجولانه‌ای میزند:

- میدونم عزیزم… میدونم؛ اما خب یه مرد غریبه نمیتونه حس عمیق یه پدربزرگ رو بهش

منتقل کنه! میتونه؟

کلافه‌ام کلافه!

صدای آیفون بلند می‌شود.

- بله؟

صدای آرام یغما در گوشی می‌پیچد:

- سلام باز کن لطفا!

دکمه را فشار می‌دهم. روبه روشنک می‌گویم:

- یغماست! رادینو آورده!

با لبخند بلند می‌شود. در آستانه در منتظرش می‌مانم! رادین بدو بدو بالا می‌آید! ب*غ*لش می‌کنم! مثلِ همیشه بوی رهام زیر دماغم میزند! می‌ب*و*سمش. به سمت روشنک می‌رود و ب*غ*لش می‌کند! هنوز به راه‌پله‌ها چشم دوخته‌ام! که چه؟ برای چه اینجا ایستاده‌ام؟ می‌خواهم در را ببندم که صدایش دلم را می‌لرزاند:

romangram.com | @romangram_com