#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_205


- من میمیرم برای این دوست داشتنا.

جدی می‌گوید:

- دوست داشتن مرگ نداره. فقط زنده به گورت میکنه!

اشکم میچکد. میچکد اشکم! دلم برای آن روزها پر پر میزند… دلم می‌میرد. خیلی وقت است که مرده و احیای دوباره ای در کار نیست! حالم بد است. گویی در من هزار زن عاشق مرده اند! این همه می‌گویم… بیا. بیا… اصلاً به درک تو میتوانی نیایی؛ اما من نمی‌توانم منتظرت نباشم! نمی‌شود! رهام… دلتنگم… از اینجا تا تو! می‌فهمی؟ حالم از خاطرات بهم میخورد! حالم از خودم هم بهم میخورد، نمی‌دانم از کجا دسته ای از موهایم میافتد. قیچی در دست راستم… مویی رنگ شده در دست چپم. گریه‌امانم را نمی‌برد… می‌دوزد! ما زنها رسم خوبی داریم! زمانه که سخت می‌گیردشروع می‌کنیم به کوتاه کردن ناخن ها. موها… حرف ها. رابطه ها! لعنت به خاطراتی که با هیچ قیچی کوتاه نمی‌شوند!

برایش چای می‌برم! می‌نشینم! باران را میخواباند! لبخند الکی می‌زنم!

چایی را سرمی‌کشد:

- چیکارا می‌کنی؟ نمیخوای برگردی پژوهشسرا؟

شانه بالا می‌اندازم:

- نه. نه. دیگه حوصلشو ندارم!

- با خودت این کارو نکن نگار جان!

- چیکار؟ من سوگوار مردیم که…

ادامه نمی‌دهم. نمی‌خواهم تلخ باشم… نمی‌خواهم اسمم غم باشد!

بغضش را قورت می‌دهد! چای را هم رویش! دلم می‌لرزد!

در نگاهم خیره می‌شود:

- راستش. گفتم یه چند روزی رادینو ببرم شیراز.

قلبم میترکد… گره ابروهایم تنگ می‌شود… دستپاچه دستم را می‌گیرد:

- نگار جان ناراحت نشو. خب بالاخره اونام حق کمی ندارن! مادرم رهامو تو رادین پیدا میکنه! دلش براش لک زده؛ اما خب هممون به خاطره حال حساس تو چیزی نگفتیم! حالا که خدارو شکر روپایی… مادرم نمیتونه دوریه رهامو این‌جوری تحمل کنه! رادین باشه شاید.

دستم را به نشانه سکوت روبه رویش می‌گیرم! چشمانم را طولانی روی هم می‌گذارم:

- آره… آره راست میگی! واقعیتم همینه! این یه لطف بزرگ بود در حقم. اینکه مراعاتم رو کردین؛ اما خب! من واقعاً دل‌بسته‌اشم! حس می‌کنم خوده رادینم دوست داره که کنار من باشه!


romangram.com | @romangram_com