#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_191
ابروهای رنگ شده ام بالا میاندازم:
- نه نمیشه!
حوصله فیروزه را ندارم؛ اما بی دعوت و تعارف به خانه ام میآید! هرچه اصرار میکنم که پول آرایشگاه را بگیرد قبول نمیکند!
آخر سر پول را چپاندم جیب ب*غ*ل کیفش!
کلید میاندازم و در را باز میکنم! همه جا تاریک است!
- چقدر اینجا تاریکه!
- یادم رفت چراغارو روشن کنم!
به دنبال پریز برقم:
- رادین کو؟
- یغما گفت میره دنبالش باهم برن بیرون!
برق را که میزنم از ترس میمیرم! صدای خندههای هستی و فیروزه. فشفشه هایی که مرا یاد چراغ چشمان رهام میاندازد!
“من از شلوغی و جشن و مخصوصا سورپرایز شدن بدم میاد خیلی.”رهامم دوست نداشت. معقوله سورپرایز را دوست نداشت. بمیرم برای علایقت! دراینبین تنها نگاههای رادین و واقعبینانه بگویم تنها لبخندهای یغما و نگاههای رادین آرامش داشت!
تولدم بود… بیست و چهارم مرداد! تولد… تولدی که رهام ندید! تولدش که من ندیدم!
هستی ب*غ*لم میکند… آرام ب*غ*لش میکنم:
- تولدت مبارک عزیزم…
نگاهم میکند:
- چقدر خوشگل شدی بانو.
بانو… بانو. بانو.”حریرتو بپوش بانو” قلبم میلرزد! فیروزه با خنده تبریک میگوید! رادین از آ*غ*و*شم جدا نمیشود! چه کسی گفته باید جدا شود اصلاً؟ میگذارمش زمین. همه مینشینند! یغما خودش جلو میآید! او هم تغییر کرده… برخلاف تیپ سوسولی همیشهاش موهایش را مردانه بالا داده و پیرهن مردانه جذب سفیدی بر تن دارد. بازهم یاد رهام میافتم! و کاش بیفتم و بمیرم از ارتفاع این خاطرات! لبخند میزند:
- تولدت مبارک خانوم!
romangram.com | @romangram_com