#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_190
- فیروزه…
میخندد:
- خب حالا… الان وقت میگیرم. با مژگان که این حرفا رو نداریم!
سرخوش داخل میرود و من هم دنبالش!
***
ابروهایم تمیز شدهاند… در آینه نگاه میکنم. بعد از مدتها! چقدر قیافهام عوضشده! پختهتر. سنگینتر! شکستهتر! مخصوصاً وقتی به شالم سنجاق میزنم!
- زیتونی چطوره؟
گنگ نگاهش میکنم:
- موهاتو میگم…
هلش میدهم:
- برو گمشو که اصلاً حوصلهی این یکی رو ندارم.
جدی میگوید:
- به قرآن ایندفعه جدی جدی بهش گفتم میخواد رنگم بکنه! ضایعم نکن این تن بمیره!
خندهام میگیرد؛ اما نمیخندم!
مینشینم!
بلند میشوم!
رنگ عوض میکنم! ابروهایم را هم روشنمیکند! چشمان فیروزه برق میزند! نگاه میکنم خود را. خود را نگاه میکنم!
رهام… این اسم تداعی بدبختی من است!
شالم را سر میکنم. تازه به جمع و جور کردنش مسلط شده ام! سنجاق را میزنم که فیروزه ادا و اطوار میآید:
- اینو نزنی حالا نمیشه؟
romangram.com | @romangram_com