#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_192
چشمانم لبخند میزند. آرام میگویم:
- ممنونم!
بازهم میخندد. به ابروهایم چشم میدوزد… اخم میکنم… میخندد. چند حس متضاد در وجودمان غلیان میکند:
- بهت خیلی میاد!
اخمم غلیظ تر میشود. میخواهم به اتاق بروم که مانتوام را میکشد:
- گفتم بهت خیلی میاد!
خشمگین نگاهش میکنم… دندانهایم را رویهم فشار میدهم:
- ممنون!
این لبخند آرامش ترک نمیشود! تنه احساسش به هستی خورده! رهام قبل از محرمیتمان هیچوقت اینگونه بیپروا ابراز احساس نمیکرد… اصلاً چرا یغما را با رهامم مقایسه میکنم؟ هان؟ به اتاق میروم لباسم را عوض میکنم و برمیگردم. هستی اخم میکند:
- ایبابا… نگار بازم مشکی؟
بیتفاوت به آشپزخانه میروم:
- بازم مشکی.
یغما میگوید:
- یه چایی برام میاری؟
سر تکان میدهم! چایی برایش میریزم و به سالن برمیگردم. ننشسته صدای تلفن بلند میشود. پیششماره آلمان است… ناخودآگاه لبخند میزنم دلم برای پدر بیمعرفتم تنگ است:
- سلام بابا!
- سلام نگارم. خوبی بابا؟ تولدت مبارک!
لبخند میزنم:
- ممنونم! مرسی!
- چه خبر؟ چیکارا میکنی؟
romangram.com | @romangram_com