#این_مرد_ویران_است_پارت_96
شب هم که قرار شد من در اتاق معصومه بخوابم.و کیاوش هم برود طبقه بالا،که خانه ی خانم طاهری بود،تا من الکی مثلا معذب نباشم. وارد اتاق که شدم نفس راحتی کشیدم.من سریع لباس هایم را با یک دست لباس راحتی عوض کردم و معصومه هم ایضاً.البته لباس راحتی من یک شلوارک و تی شرت بود و لباس راحتی او یک شلوار و پیرهن نازک آستین بلند... تشک را روی زمین پهن کردیم و معصومه چون خیلی خسته بود سریع خوابش گرفت.تخت داشت؛ اما چون دختر خیلی متواضعی بود، تشک پهن کرد تا دوتایی روی زمین بخوابیم. مثل اینکه صبح از قم آمده بود؛ اما من خوابم نگرفت.ذهنم سمت علی اکبر طاهری بود. سمت خرچرانی که نمی دانستم کیاوش است یا علی اکبر.اینکه به من گفته بود کیاوش است و دروغ گفته بود، اصلا ناراحتم نکرد. چیزی که از قبل برایم عزیزترش کرده بود،این بود که دورو نبود.صاف و بی ریا گفته بود من مثل شماها نیستم...برایم فرقی نمی کند کدام حالت درست است،مهم این است که او هر حالتی را انتخاب کرده است، سر تصمیمش محکم ایستاده است .دماوند روی اعصابم بود. اینکه شده بود پسر پیغمبر عذابم می داد.دورو! از او متنفرم! از دماوند که مثل منافقین دورو است،متنفرم.(دقیق نمی دونم چه آیه ای اما سوره ی نساء اون اواخرش!) این را خانم حسینی گفته بود؛منافق ها دورو هستند!
گوشی ام را از درون کیفم بیرون کشیدم.دویست میس کال از سام و پنجاه پیام که نخوانده حذف کردم.پیام کیاوش را باز کردم:
- خوش می گذره نرجس خاتون؟
جوابش را اینگونه دادم:
- بله حاج علی اکبر.
پیامش رسید:
- لطفا نگو علی اکبر.صدام کن کیاوش.حیف نمی تونم اسمم رو عوض کنم وگرنه عوض می کردم.فعلا شب بخیر عمه داره میاد بازرسی ببینه خوابیم یا نه؟!
خندیدم.پنجاه تا میس کال از البرز هم داشتم. نتم را وصل کردم که پیام های تلگرام هم روی سرم آوار شدند.تلگرامی که به اصرار کیاوش جهت چت کردن نصب کرده بودم.دستم روی پی وی سام چرخید.نگاه نکردم چند پیام فرستاده است.کلی پیام صوتی فرستاده بود.نیشخند زدم و همه را پاک کردم.نگران هستی که هستی.باید باشی.من از آن خانه بیرون زدم تا بفهمی اگر یک شب در خانه نباشم چه حالی می شوی! هه!هنوز مانده تا الیسیما را بشناسی!
***
مغزم داشت می ترکید. از هفت صبح داشتم بکوب درس می خواندم تا الان که ساعت ده است و نیم ساعت دیگر باید به مدرسه بروم. صبح مادر دماوند یا همون سمیه اومد و گفت:
- امروز امتحان داری نه؟
از آنجایی که دروغ گفتن به او که زیر و بم مدرسه را می دانست محال بود گفتم بله و او هم گفت که امروز مراقب جلسه است و خودش مرا به مدرسه خواهد برد.آی خدای من! باز با خوشحالی گفتم می روم در اتاق ول می چرخم از کجا خواهند فهمید که درس می خوانم یا نه؟. اما همین که معصومه هم آمد تا در اتاق درس بخواند،فهمیدم خودم را هم بکشم مجبورم خرخوانی کنم! سر میز صبحانه؛آخ خدایا...
من در حالی که چادرم را سفت و سخت چسبیده بودم مشغول چای با شکر خوردن بودم. برای من که مدام مجبور بودم چای با عسل بخورم، لذت خاصی داشت. دماوند هم که سرش در یقه اش بود و صبحانه می خورد و اما کیاوش که مدام کرم می ریخت...آنقدر با پایش،از زیر میز، به من لگد زد که حد نداشت و من هم مدام سرم را از لای چادر بلند می کردم و یا به هم چشمک می زدیم یا می خندیدیم. هیچ هدفی هم نداشتیم. فقط خواستیم بر خلاف قانونی که در خانه وضع بود؛ رفتار کنیم...می خواستیم بگویم آنقدر شجاع هستیم که پا روی قانون می گذاریم. هر از گاهی ریز ریز می خندیدیم تا دماوند هم بسوزد. مادر فولاد زره کف آشپزخانه نشسته بود و مشغول سبزی پاک کردن بود و ما هم روی میز ناهارخوری چهارنفره ی در آشپزخانه نشسته بودیم.مادر فولاد زره هر از گاهی به من و کیاوش نگاه میکرد.کیاوش و دماوند ساعت هشت امتحان داشتند برای همین صبحانه که خوردند رفتند.من هم رفتم تا مثلا بروم دستشویی... اما دیدم همین که دماوند بیرون زد،آستین یونیفرمش را بالا زد و دستی در موهایش کشید و بالا زدشان.و اما کیاوش همانطور به راهش ادامه داد...قبل از اینکه دست کسی آتو دهم،وارد خانه شدم.خوب بود که دستشوئی شان در حیاط بود...
کتاب را ورق زدم. دومین باری بود که آن را می خواندم .معصومه به من نگاهی کرد و گفت:
- چقدر درس می خونی نرجس؟
-دیگ به دیگ میگه روت سیاه معصومه جان.
خندید:
- آخه من دارم تحقیقم رو کامل می کنم و هر از چند گاهی استراحت می کنم.
romangram.com | @romangram_com