#این_مرد_ویران_است_پارت_95
- آخه توی خونه اینجور صدام می کنن.
من که سرم را به زیر انداخته بودم؛ اما چشم های تنگ شده اش را حس کردم:
- خانم طاهری معلم من هستن.من رو می شناسن.
مادر دماوند: بله من گفتم طیبه جان(مادر فولاد زره)من خودم تضمین می کنم. لطفا اجازه بدید الی..نرجس جان یه مدت اینجا باشن.
مادر فولاد زره: والا چی بگم سمیه(مامان دماوند)؟
پس از اندکی وقت؛حاجی گفت :
- چون تو تضمین می کنی سمیه جان،اشکال نداره یه مدت پیش ما بمون.ان شالله که خدا مشکلت رو حل می کنه دخترم. حالا هم بفرمائین شام.
مرسی خانم طاهری که نمی دونم چی درگوش مادر فولاد زره و حاجی خواندی که قبول کردند.خدایا مرسی!
هنوز تشکرم تمام نشده بود که مادر فولاد زره گفت:
- اما تو علی اکبر،این دختر خانم رو از کجا شناختی؟
کیا چشم هایش گشاد شد و دهانش مانند ماهی برای جواب باز و بسته می شد.می دانستم که هر چه بگوید پلکش می پرد پس قبل از آنکه سوتی دهد گفتم:
- من رو دم در دیدن.من واقعا خواهر دوستشونم،دروغ نگفتیم!
مادر چپ چپ نگاهمان کرد به معنای آنکه باورم نشد!سمیه هم با چشم های باریک شده نگاهم کرد،نکند بداند که تک فرزندم؟!...آب دهانم را قورت دادم...مادرفولادزره گفت:
- اصلا چرا می خواستین دروغ بگید؟از همون اول می گفتی که شاگرد سمیه ای!
وای چقدر گیر است این مادرفولاد زره!.سریع گفتم:
- فکر کردم قبول نمی کنن...
مادرفولادزره خواست چیز دیگری بگوید که حاجی با گفتن"شام چی شد؟"به موضوع خاتمه داد!
با کمک معصومه خواهر کیاوش سفره را پهن کردیم.من هم سعی کردم اخلاق واقعی ام را بروز ندهم و برای مدتی الیسیما نباشم و به عبارتی،نرجس باشم. پس از شام،مادر فولاد زره اجازه نداد کمکشان ظرف بشویم. حالا که خانم طاهری یا سمیه جان تضمین کرده بود، رفتار بهتری با من داشت...خانه ی کیاوش اینها،درست است سنتی بود ؛ اما زیبا و دلنشین بود. شیک بود به عبارتی! به سمت هال راه افتادم.من هم با این چادر داستانی داشتم.نمی پوشیدم سنگین تر بودم.معصومه کنارم نشست و با اینکه اختلاف سنی داشتیم، اما با هم کنار آمدیم. ابروهای برداشته ام،به پشت لب مودار او پوزخند می زد. موهای از زیر شال و چادر بیرون زده ام به موهای زیر روسری لبنانی بسته اش،نیشخند میزد.آخر دلیل حجاب این یکی که هیچ، سمیه و طیبه جان را کجای دلم می گذاشتم.طبق گفته های حسینی(دبیر دینی)،هیچ نامحرمی برای این دو نفر وجود ندارد!
نگاهی به کیاوش که تلویزیون می دید کردم و نگاهم روی حاجی که نماز می خواند و دماوند هم پشت سرش اقامه بسته بود کردم.یک مدت که سه نفری چت می کردیم، حس کردم دماوند آنقدر ها هم مزخرف نیست؛ اما با این دوروئی اش،بیشتر از قبل از او متنفر شدم!
romangram.com | @romangram_com