#این_مرد_ویران_است_پارت_94
-بـ...بله..
متعجب گفت:تو اینجا چیکار می کنی؟
همه ی نگاها بجز دماوند حزب اللهی روی من بود!آب دهانم را قورت دادم و با عجز گفتم:
- می تونم باهاتون حرف بزنم خانم طاهری؟
***
همه نشسته بودند و منتظر توضیح من بودند. برای خانم طاهری، مادر دماوند دورو،تمام قضیه را تعریف کرده بودم و از او خواسته بودم کمکم کند تا مدتی اینجا بمانم. هرگز فکر نمی کردم قبول کند که کمکم کند.فکر می کردم او هم یکی است مانند بقیه؛ اما ضمن اینکه قول داد کمکم کند،از من هم قول گرفت که زودتر مشکلم را با پدرم حل کنم. باز هم خدا را شکر که این یکی من را درک کرد.
چادرم را روی سرم صاف کردم. بلد نبودم چادر را درست بگیرم و مدام موهایم از زیر آن بیرون می زد.کلافگی ام را مادر فولاد زره فهمید و گفت:
- لازم نیست به زور چادر بزنی.
من از دماوند کم ترم؟! سریع گفتم:
- نه خانم طاهری.من بیرون چادر می زنم.
-وقتی اومدی که چادر سرت نبود.
حالا چه غلطی بکنم...خواستم چیزی بگویم که کیاوش،فرشته ی نجاتم،گفت:
- چادر داشتن.بچه های کوچه داشتن بازی می کردن چادرشون گیر کرد به سنگها و پاره شد.
لایک.ادامه دادم:
- حقیقتش اسم من...نرجسه.
مادر دماوند:
- تو مدرسه که اسمت الیسیما سپهری بود.
بیا داری نشان می دهی مادر دماوندی!.چرا سنگ می اندازی جلوی پایم خانم طاهری:
romangram.com | @romangram_com