#این_مرد_ویران_است_پارت_92
- بیا بریم بشینیم تو ماشین تا مهمونای مامان برن بعد.
و من هم به دنبالش سوار ماشین شدم.راستی در ماشین چرا باز بود؟! فکر کنم اینها از آپشنی به اسم قفل و سیستم امنیتی باخبر نیستند! باید چند جلسه مشاوره با سام داشته باشند که در انباری را هم قفل می کند! اَه سام!
گفتم:
- حالا چه میشه کیا؟
کیا دستش را روی فرمان گذاشت و گفت:
- چه می دونم..فعلا باید وایسیم مهمونهای مامان برن بعدش بابا بیاد ببینم چه میشه؟!.یا خدا،بابا من رو میکشه حتماً.
-کلاسشون کی تموم میشه؟
کیاوش با خنده گفت:
- جدی جدی باور کردی کلاس یوگائه؟دیوونه مامان روضه گرفته اینها هم مهمونهاش بودن.
و بعد بلند خندید.خوب شد من هم راه کارم را به زبان نیاوردم وگرنه مادرش با اردنگی بیرونمان می کرد.چقدر خوب بود که کیاوش دیگر ناراحت نبود و خوشحال بود؛حق با خودش بود. هیچ چیز او را ناراحت نمی کند و او همیشه خوشحال است!
آن قابلمه ها،ناهار کیاوش اینها نبود.بلکه قابلمه هایی پر از آش رشته بود.ما سرمان را تا جایی که جا داشت پنهان کردیم تا کسی ما را نبیند.خانم ها یکی یکی بیرون آمدند و مادر فولاد زره برایشان آش در کاسه ریخت و به دستشان داد.من هم دلم هوای آش رشته کرده بود.بعد که آنها رفتند مادر نگاهی سر تا سری به حیاط کرد و بعد به سمت ماشین آمد و در سمت من را باز کرد که چون حواسم نبود به بیرون شوت شدم و اگر کیاوش مانتویم را نمی گرفت پخش زمین می شدم. وا،از کجا فهمید سوار ماشین شده ایم؟! بدون شک نسبت نزدیکی با کارآگاه گجت دارد! مادرش با اخم گفت:
- بیاین پائین.
وای عجب مادر بداخلاقی دارد این کیاوش! پیاده شدیم و همانطور حدود نیم ساعتی، سر پا ماندیم تا پدر کیاوش آمد.حاج مصطفی طاهری عزیز! یک پیرمرد با موها و ریش های سفید و لباس مشکی ساده.چقدر شبیه کیاوش بود، مخصوصاً چشم هایش. سرم را به زیر انداختم. کیاوش گفت:
- سلام بابا.
حاجی سرش را تکان داد و گفت:
- سلام.
من هم آرام سلامی کردم که با تعجب جواب گرفتم.مادر کیاوش بیرون آمد و گفت:
- سلام حاجی!
romangram.com | @romangram_com