#این_مرد_ویران_است_پارت_91
یا خود خدا!.حالا چه بگویم...آها می گویم آمده ام کلاس یوگا ثبت نام کنم و بعدش هم مثلا بابایم دیر به سراغم می آید و حداقل یک شب اینجا می مانم!آره همین است. دهان باز کردم تا فکر هوشمندانه ام را بیان کنم که کیاوش سریع گفت:
- ایشون خواهر دوست برادرم هستن.
مربی یوگا متعجب نگاهی به من کرد و بعد رو به کیاوش گفت:
- مسلم اصلا دوستی نداشت که خواهر داشته باشه.
کیاوش تند گفت:
- نه نه...برعکس گفتم...راستش مامان ایشون خواهر دوستمه. دوستم پدر ومادرش تازه به رحمت خدا رفتن و هیچ کس رو هم ندارن.من قول دادم یه مدت خواهرش پیش ما باشه.
پس مادرش بود.مادر سریع به سمت من برگشت و موشکافانه نگاهم کرد.کیاوش از پشت سرش داشت بال بال می زد.دقیق نگاهش کردم که دیدم دارد به گریه کردن اشاره می کند. عجب پانتومیم باز قهاری است این کیاوش!آها منظورش را فهمیدم.سریع رو به مادر کیاوش با غم وصف ناپذیری گفتم:
- سلام خانم طاهری.شرمنده مزاحم شدم.من...و داداشم هیچ کس رو نداریم و من مجبور شدم مزاحم شما بشم...
و بعد با دست صورتم را پوشاندم.اشک بیا...اشک بیا...خب اشک چرا نمی آیی؟!.حرف مادر کیاوش باعث شد از فکر اشک و آه و ناله بیرون بیایم و با بدبختی به او نگاه کنم.مادرش با نیشخندی گفت:
- لازم نیست نقش بازی کنین.فهمیدم دروغ می گین.
من و کیاوش باناباوری به مادرش نگاه کردیم و با نگاهمان مجبورش کردیم توضیح دهد:
- مثل اینکه یادت رفته من بزرگت کردم!.وقتی دروغ می گی پلک چپت می پره بچه!
واقعا نمی دانستم در آن لحظه باید چه می کردم و چه حسی باید داشته باشم!.مادرش در یک حرکت ما را کیش و مات کرده بود.عجب زن تیزی بود! البته زن تیزی نبود،کیاوش خان خیلی خل و دیوانه بود!.حالا میان این همه آدم پلک این خرچران باید بپرد؟
و بعد نگاهی به من کرد و گفت:
- خواهری که بابا و مامانش تازه مردن با مانتوی کوتاه سفید میاد بیرون؟
خدای من!.اصلا فراموش کرده بودیم!آه کیاوش بمیری با این راه کار دادنت!.ببین چه کار کردی؟!...دوست داشتم سرم را بخاطر این بی توجهی بزرگ و این ضایع بازاری که راه انداخته بودیم به دیوار بکوبم!
کیاوش با حرص چشم بست که مادرش نگاهی به من کرد و بعد به کیاوش و گفت:
- بشینین توی حیاط تا بابات بیاد تکلیفت رو معلوم کنه.
این را گفت و به داخل رفت .مادر نبود که،مادر فولاد زره بود! بمب اتم بود! راکتور هسته ای بود! کیاوش با حرص لگدی به دیوار زد و بعد که کمی خودش را تخلیه کرد گفت:
romangram.com | @romangram_com