#این_مرد_ویران_است_پارت_90
آه این بشر چقدر مرام و معرفت داشت.چقدر خوب بود.گفتم:
- خیلی بامرامی.
سرش را بلند کرد و خندید:
- فعلا که هیچی معلوم نی.
از ته دلم لبخندی،هر چند کوچک و کوتاه،زدم و گفتم:
- مهم اینه مرام و معرفت داری.
به سمت خانه به راه افتاد و من هم پشت سرش؛یعنی کار درستی کرده ام؟! شک نکن،تو بهترین راه را انتخاب کردی؛البته راه دیگری هم نداشتم...قشنگ معلوم بود کیاوش مانند خر در گل گیر کرده است. از طرفی در رودربایستی من گیر کرده بود و از طرفی خانواده اش!.یعنی مرا قبول می کردند؟!
خانه یشان در یک کوچه ی نسبتا باریک بود.یک کوچه ای پر از خانه های سنتی یا قدیمی؛ حتی یک آپارتمان هم این حوالی نبود.کیاوش به سمت آخرین خانه از سمت چپ به راه افتاد. در واقع از آن سمت،خانه یشان جنب کوچه قرار می گرفت و اولین خانه محسوب می شد. یک خانه ی کاشی کاری شده که به هیچ عنوان رنگ شیری-مشکی اش جذبم نکرد.خانه یشان دو طبقه بود و یک طبقه هم بالا بود. آب دهانم را قورت دادم.نمی دانستم چرا آنقدر استرس دارم و دست هایم یخ کرده اند؟! در واقع استرس نبود،بلکه هیجان بیش از اندازه بود.به بقیه ی خانه ها نگاه کردم.خانه ی کیاوش از همه مدرن تر به نظر می آمد.اَه مگر جا قحط است که در این کوچه ی باریک خانه خریده اید؟خیلی کوچه یشان قدیمی و سنتی بود.آدم را یاد فیلم های دهه 70 می انداخت.کیاوش در را هل داد که باز شد.در خانه یشان را مثل ما هشتاد قفل نمی کنند؟! پشت سر کیاوش وارد شدم. ابروهایم بالا پریدند.یک حیاط نسبتاً بزرگ بود که کفِ آن موزاییک شده بود.یک درخت بزرگ انجیر گوشه ی خانه شان بود.سمت چپ خانه همان اسپورتیج قرار داشت ؛ اما چیزی که باعث تعجبم شده بود،دو عدد قابلمه ی بزرگ بود که روی دو عدد اجاق گاز تک شعله قرار داشت.یعنی آنقدر تعدادشان زیاد است که برای ناهار با این قابلمه ها غذا درست می کنند؟ پس خانواده ی کیاوش نسل باقی مانده ی درآکولاها هستند! حس کردم کیاوش و تیپش،اصلا به این خانه ی سنتی و این بند و بساط نمی خورد. انتظار داشتم کیاوش را در یکی از محله های نزدیک خانه ی خودمان ببینم نه اینجاها.کیاوش سرش را از در داخل برد که من هم بالطبع این کار را کردم. هیچ دقتی به دکور خانه نکردم. فقط چند تپه ی مشکی رنگ دیدم که با فاصله ی مشخصی از یک دیگر قرار دارند.البته تپه که نه،خانم های چادرپیچ شده ی قوز کرده!به سمت کیاوش برگشتم و گفتم:
- کلاس یوگائه؟
کیاوش به من نگاه کرد و با دیدن قیافه ی متعجبم،آرام خندید و گفت:بعله،الان مربی شون هم میاد و یه یوگایی نشونت میده که حال کنی!
هنوز حرف کیاوش تمام نشده بود که یک خانم سر تا پا مشکی پوشیده با اخم های میرغضبی و صورت نسبتا سرخ به سمتمان آمد.فکر کنم همین مربی یوگا است.خانم عصبانی جلوتر آمد که ما مجبور شدیم عقب برویم.کیاوش که به دیوار چسبید و من هم که نمی دانستم قضیه از چه قرار است؟!خانم در خانه را بست و بعد به ما نگاه کرد و رو به کیاوش توپید:
- تو مگه امروز کلاس نداشتی؟
حتماً از نوع تقویتی اش!کیاوش گفت:
- امتحان داشتم.دادمش و اومدم.
با حرص بیشتری غرید:
- خجالت نمی کشی میای دخترها و زن های مردم رو دید می زنی؟
دوست داشتم بلند بخندم؛آخر این کیاوش روانی،داشت چیِ این خانم ها را دید می زد؟نه که خیلی موهایشان بیرون بود و بی حجاب بودند؟!کیای بدبخت که فقط چند قله و تپه را دیده بود!. تاسفانه نتوانستم خنده ام را کنترل کنم و خندیدم.و خندیدن من مصادف شد با چرخیدن نگاه خشمگین مربی یوگا روی من! نگاهی به سر تا پایم کرد و در انتها گفت:
- بله؟شما؟
romangram.com | @romangram_com