#این_مرد_ویران_است_پارت_88


نبودش؛رفته بود سراغ شهلایی که می گفتند اتوبوسشان چپ کرده و همه مرده اند. هه!شهلا هیچ وقت به دردم نخوردی، خوب است مردنت حداقل برایم فایده ای داشت. اسپرت هایم را پوشیدم و از عمارت لعنتی اش بیرون زدم.من به تنهایی،بدون او هم می توانم محکم ادامه دهم.

همین که به سر کوچه رسیدم بادم خالی شد.همه ی شعارهایم فراموشم شدند. از آن جایی که جز فاریا کس دیگری را نداشتم،گوشی ام را از کیفم بیرون کشیدم و شماره اش را گرفتم.بوق اول؛بوق دوم؛بوق سوم؛بوق چهارم و.....

بار سوم؛چهارم؛پنجم؛ششم.....نه لعنتی بر نمی دارد.تجربه ثابت کرده است من هر وقت با فاریا کاری دارم او بر نمی دارد.انگار علم غیب دارد که بر نمی دارد. هر وقت تمام درها به رویت بسته شد،به غیرممکن ها فکر کن... به اصالتت؛خرچران!خرچرانی که من عضو گله اش بودم.بوق دوم:

- به به سیما خانم.چه خبر از این ورا؟

خب خب.نباید بروم سر اصل مطلب.باید اول مقدمه چینی کنم و بعد شک اصلی را وارد کنم:

- سلام کیا.خوبی؟

-خوب که هستم.من همیشه خوبم.تو خوبی؟

خب بگذار ببینم بعد از شنیدن خبر،باز هم خوب هستی یا نه؟!.گفتم:

- نه حقیقتش.

-چی شده؟

چطور بگویم که احساس باراضافی بودن نکنم.؟!.گفتم:

- با سام دعوام شده.

-هان؟سام دیگه خر کیه؟

همان؛مگر جز تو خرچران دیگری هم وجود دارد؟یعنی او عضو کدام گله خواهد بود؟!مثل اینکه کیاوش خرچران تمام شخصیتهای زندگی ام بود.لبم را گزیدم و گفتم:

- بابام.

کپ کردنش را از پشت تلفن حس کردم.با تته پته گفت:

- یارو وحشی..لنگ..درازه؟

شانس آوردی از دستش شکارم و دوستش ندارم وگرنه کسی حق توهین به الیسیما و اطرافیانش را ندارد.گفتم:


romangram.com | @romangram_com