#این_مرد_ویران_است_پارت_87
- خجالت؟برای چی اون وقت؟
جلو آمد که سعی کردم نترسم و عقب نکشم.البته من هیچ ترسی از سام نداشتم.غرید:
- چند سالته؟یه دختر شونزده ساله ابرو برمی داره؟تو دیگه به اوج خودت رسیدی الیسیما. اصلا به حرف من گوش نمیدی و سرخود،هر غلطی دلت می خواد می کنی.
هه!به این میگویی سرخودی؟آه هرگز یک زن شانزده ساله را دختر شانزده ساله صدا نکنید؛آزارش می دهد،روانی اش می کند، جان به سرش می کند، او را کوچک تصور نکنید.یک زن شانزده ساله بزرگ است؛به بزرگی نامردی نامردان اطرافش!
پوزخندی زدم و گفتم:
- باید تو رو بردارن ببرن بزارن توی موزه بنویسن از بقایای دوره ی قاجاریه..سوزنت توی دوره ی دقیانوس جا مونده.
دستش بالا رفت.امکان نداشت بخواهم باور کنم این دست می خواهد روی صورت من بنشیند.اما دست در کنار صورتم مشت شد و روی گلدان روی میز افتاد و آن را شکاند! نگاه خاکستری-قرمزش را به چشمان خونسرد قهوه ای ام دوخت و گفت:
- مامانت رو ول کردم به امون خدا،به قول شماها اپن مایند شدم،می دونی چی شد آخرش؟! خــ ـیانـت.خیانتی که باید بردارن توی کتاب تاریخ های شماها بنویسن تا بفهمین اپن مایندی چه عواقبی داره؟! باشه،من دِمُده،احمق، عتیقه،کلوزمایند،بی کلاس،ولی من دیگه زیادی به تو رو دادم!
با جیغ هیستریک گفتم:
- من رو با مامانم مقایسه نکن!
فراموش کرد که ذاتا لال بوده و هست؛صدایش شیشه های خانه را ترکاند:
- چرا؟ چرا مقایسه نکنم الیسیما؟تو دختر اونی.دختر دو تا مجرم اعدامی!
اشک هایی که چشم هایم را خیس کرده بودند از حرص بودند نه از ناراحتی.هیچ کنترلی روی خودم نداشتم:
- نه!من دختر اونا نیستم!
پوزخندی زد:
- حالا که به نفعت نیست،شدی دختر من؟الان دختر منی؟هه... اگه دختر من بودی که الان این نبودی.تو روی من نمی ایستادی و ابروهات رو برنمی داشتی.دختری نبودی که دیگه دختر نیست!
برو الیسیما.چرا ایستاده ای؟چرا جوابش را نمی دهی ؟چرا نمی روی؟تکه های غرورت را بردار و برو.این مرد سام نیست...این مرد یک نامرد است که دریده شدن احساس و جسمت را به رویت می آورد...این مرد،سام نیست! این یکی از نامردهای جامعه است که تو را اسیر دستِ نامردی ندید بلکه مانند همه تو را قضاوت کرد. امثال من باید خودشان را بکشند؛ تنها راهی است که خلاص می شوند.
***
یک کیف کوچک، شامل چند دست لباس، هندزفری، موبایل، پول، کتاب فارسی و زبان...نگاهی سرتاسری به اتاقم انداختم؛ حس سیندرلا را داشتم وقتی می خواست به اتاق زیرشیروانی برود و مجبور بود اتاق مجللش را برای دو دختر دیگر جا بگذارد.کوله ام را روی شانه ام انداختم و از اتاق بیرون زدم.
romangram.com | @romangram_com