#این_مرد_ویران_است_پارت_86
- خب؟
چرا آنقدر نفوذناپذير است؟چرا نمی شود با نگاه به چشمانش و یک دستی زدن چیزی فهمید ؟!برعکس سام؛تمام احساسات و افکارش در نگاهش بود.کسی مثل من و البرز که زیر و بمش را می دانستیم؛ با یک ثانیه نگاه کردن در چشمانش می توانستیم ته توی تمام فکرش را در بیاوریم.بازی البرز در برابر سام،درست مثل حرکت شاه در برابر وزیر بود.همه ی بازی وابسته به کیش و مات شدن یا نشدن شاه بود اما اختیاراتش محدود بود به چپ و راست رفتن و این وزیر بود که همه ی بازی را در دست داشت!.این وزیر بود که شاه را تماما در دست داشت!
و سام یک شاه بود و البرز یک وزیر بی مثال؛منفور باهوش!
سرم را به سمت سام که با اخم در حال صحبت کردن با گوشی بود چرخاندم و گفتم:
- خیلی وقته دنبال باباش می گرده.
خندید.تحقیرم کرد:
- خیلی فیلم می بینی دختر؟
خواستم چیزی بگویم که گفت:
- این داستانهای هیجانی و پلیسی رو برای بابای گلت بگو نه من! یه چیزی هم بهت بگم؛هنوز واسه قلدر بازی خیلی کوچیکی الی جان!
و بعد مشغول صحبت با سامی که تلفنش را قطع کرده بود،شد.یک دستی ام خیلی ضایع بود؛قبول دارم.ولی...به قد بلندش نگاه کردم؛مثل دماوند بلند بود. موهایش هم قهوه ای بود؛مثل دماوند.پوستش هم سفید برفکی بود؛مثل دماوند.اما چشم هایش و دماغ عقابی شکلش شبیه دماوند نبود. درست مانند دماوند کمی قوز می کرد؛ از بس دراز بود.اخلاقا هم که دوتایشان سگ اخلاق و وحشی بودند. اما دماوند دمای جوشش روی صفر درجه بود ؛ اما البرز غیرقابل پیش بینی و احساساتش را به هیچ وجه،بروز نمی داد! نه،نه! الیسیما توهم زده ای!عجب ذهن خلاقی داری دختر!
البرز رفت و اما رفتنش مصادف شد با سونامی سال!
سام به سمت من برگشت و تیز نگاهم کرد.در آن واحد،صورتش سرخ شد و با حرص دندان هایش را روی هم فشرد و از لای دندان های کلید شده اش غرید:
- تو ابروهات رو برداشتی؟
نگاهی به رگ متورم گردنش کردم و گفتم:
- آره.
برای اولین بار بلند سرم فریاد کشید:
- آره؟تو خجالت نمی کشی؟
ابروهایم را بالا دادم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com