#این_مرد_ویران_است_پارت_83
سام مرا دوست دارد؟!.معلوم است که دارد! لباس مرتبی پوشیدم و برای اولین بار به جمع دو نفره ی سام و البرز پیوستم. یاد حسینی افتادم:
- تا مچ دست و قوزک پا و موها و گردن باید پوشیده باشد.
به موهای روی گردنم و آستین کوتاه تی شرتم و شلوار تا بالای مچ پایم نگاه کردم و گفتم:
- بی خیال حسینی!
نشستم روی مبل که سام همانطور که سرش در کاغذ روی عسلی بود، گفت:
- شام نمیخوری؟
کوتاه گفتم:
- نه.
و به انبوه پوشه ها و زونکن ها نگاه کردم و به کلافگی سام و بی خیالی البرز! سام بلند شدو به سمت اتاقش به راه افتاد.همین که دور شد، البرز در حالی که با گوشی اش ور می رفت گفت:
- چه ابروهای خوشگلی!
در اینکه البرز تا این حد تیز بود كه برداشته شدن ابرو هایم را تشخیص داد، شکی نبود . پس زیاد تعجب نکردم.سام نفهمید،اما تو فهمیدی؛ به هیزی و تیزی ات آفرین میگویم زبل خان.
گفتم:
- تازه فهمیدی؟
به سمتم برگشت و با لبخند گفت:
- تازه برداشتیشون آخه!
تا حالا آن قدر قانع و بالطبع ضایع نشده بودم! برای اینکه بحث را عوض کنم گفتم:
- چی شده؟سام چرا انقدر کلافه بود؟
نیشخندی زد و گفت:
- سام یا بابای گلت؟
romangram.com | @romangram_com