#این_مرد_ویران_است_پارت_81
هان؟از خانه بیرون زدم و به سمت ماشین ولدی خره به راه افتادم:
- اَه کیاوش چی میگی؟
و بعد سوار شدم و ضمن سلام نکردن به ولدی،ادامه دادم:
- من میگم از اون نچسب بی شعور توقع داشتم ولی تو نه.حالا هم من فرقی برام نداره،دیگه با هم در ارتباط نباشیم.
صدا به یک باره معجزه وارانه درست شد:
- اولا نچسب بیشعور خودتی.دوما خودت شیربرنجی.سوما فکر کردی کی هستی؟بهتر کات کن.این تویی که له له می زنی با کیاوش باشی و گرنه...
مثل اینکه این کیاوش نیست.پس...یعنی دماوند است؟این همه من به دماوند فحش دادم،خودش پشت خط بود؟
-دختره ی لوس ننر.به جهنم کات کن ببینم کی ضرر می کنه؟
وسط سخنرانی غرایش پریدم:
- اولاً به تو چه که گوشی کیاوش رو جواب میدی؟دوما کسی که واسه بودن با من له له می زد کیاوش خان بود که شماره داد و دنبال من راه افتاد...
نمی گذاشت حرف بزنم و مدام جفت پا می آمد:
- هه هه..شما دخترا شماره رو می گیرین ولی کسی مجبورتون کرده زنگ بزنین؟این شمایین که دنبال پسرایین!
خنده ام گرفته بود. این بشر چقدر لوس و روی اعصاب بود:
- هر وقت گفتن جسد،خودت رو بنداز وسط؛از من به تو نصیحت تو کاری که بهت ربط نداره دخالت نکن فیلسوف دما.
داشت همینطور حرف می زد که گوشی را روی او قطع کردم.خوب است اول خودشان تک زنگ زده بودند! به خودم در آینه ی کوچک ماشین نگاه کردم.ابروهای بلند تمیز شده ام را بالا پایین کردم.با آپشنی به اسم ابرو برداشتن،به نظر خودم ،خیلی خوب شده بودم.از حالت پاچه بزی بیرون آمده بودند و بلند و کمانی شده بودند.اخمی کردم که از جذبه ی صورتم خوشم آمد.چقدر با این اخم مقتدر به نظر می آمدم؛درست مثل یک ناظم سخت گیر!
میان این چکاپ صورتم،صدای پیامک گوشی ام بلند شد.نمی دانم چرا اما سریعا ذهنم سمت کیاوش رفت.حتما پیامک داده که گوشی دست دماوند بوده و بهتر است بیخیال قضیه باشم.قفلش را باز کردم و با دیدن پیامک تبلیغی یک حالت شکست عشقی خورده گرفتم؛توی ذوقم خورد!
به بیرون خیره شدم.فردا امتحان شیمی داشتم. یک کلمه هم نخوانده بودم. از صبح به دنبال اثری از گذشته ی خودم و سام تمام اتاقش را زیر و رو کردم. هیچ علاقه ای به دانستن گذشته ام و گذشته اش نداشتم. فقط می خواستم بدانم هنوز هم دروغ می گوید یا نه؟! هر چقدر هم به خوب بودنش ایمان بیاورم باز هم شکاکم؛ نسبت به او!
راستی چرا دیگر به کشتنش فکر نمی کنم؟! چرا دیگر هدفم برایم کمرنگ شده است؟هیچ هدفی برای الیسیما کمرنگ نمی شد! پس چه شده است؟هدف که سر جایش است مثل اینکه الیسیما تغییر کرده است! اینکه دیگر نمی خواهم سام را بکشم و از هستی ساقط کنم،یعنی تغییر؟اینکه می خواهم پدرم باشد و پدر صدایش کنم تغییر است ؟
آه الیسیما، این برای تو همه ی تغییر است. برای تویی که از سیزده سالگی با حسرت پدر داشتن زندگی کرده ای و همیشه از سام متنفر بوده ای، خیلی تغییر بزرگی است. قبول کن تو داری از این رو به آن رو می شوی!تو هرگز نمیتوانی او را پدر خودت بدانی.
romangram.com | @romangram_com