#این_مرد_ویران_است_پارت_80
با حرص و اندوه میان کلامش پریدم:
- قوی باشم؟میشه بگی چطور؟چطوری فراموش کنم وقتی این یه مهره که تا ابد روی پیشونیمه. این که من دختر نیستم موضوعی نیست که بشه به راحتی باهاش کنار اومد.کی به این فکر میک نه که من هیچ نقشی نداشتم و این یه اجبار بوده ؟کی به من میگه اخ بمیرم عزیزم که تو دیگه دختر نیستی. من پاکیم رو از دست دادم. وای سام،من....من دیگه موفقیتی توی آینده ندارم. من...
سام متعجب به من نگاه کرد؛حتماً فکر نمی کرد که من تا این حد از تخریبم باخبر باشم. بدون شک فکر می کرد من یک دختر آفتاب مهتاب ندیده ام. سام است دیگر؛ فکر کرده من دختر پیغمبر هستم! فکرش را نمی کرد حاصل تربیتش بشود دختری مانند من!
از بهت بیرون امد.اما دستش را روی قلبش،گذاشت و رنگ صورتش تغییر کرد. اشک هایم را از روی گونه ام زدودم.به جلو یورش بردم و دستم را روی دستش گذاشتم و هراسان گفتم:
- سام..سام..چت شد یهو؟!
سام به چشم هایم نگاه کرد.نتوانستم آرام باشم و با فریاد گفتم:
- چی شدی؟
لب هایش به حرکت درامدند.سرم را جلو بردم که نفس سنگینش در صورتم فوت شد.با صدایی که رو به بی صدا شدن می رفت گفت:
- ق...قرصام....ک..کیف...م
آه چه شده بود؟.بلندشدم و سریع به سمت اتاق کارش به راه افتادم.اصلا نمی حواستم به این فکر کنم که چرا آنقدر نگران شده ام؟ آرام تر شد.پس از آن سکته ی ناقص، مجبور بود قرص والسارتان مصرف کند تا فشارش خیلی بالا نرود. عجب موجود ناقصی بود؛ در معرض قند و دیابت که بود و حالا هم که فشار خون گرفته بود.آه الیسیما چقدر قدرنشناس هستی. به خاطر تو بود که سکته زد و الان هم مجبور است قرص فشار بخورد!...آن سکته،تاوان دیر رسیدن خودش بود! اگر کمی زود می رسید،نه من به این حال و روز می افتادم نه خودش!
با گفتن شب بخیر، سام را تنها گذاشتم. من نمی توانستم پیشش بمانم.دیگر داشتم خودواقعی ام را تخریب می کردم.داشتم گند می زدم. منی که از کبود شدن چهره ی سام آنقدر هول کرده بودم، چطور می خواستم او را بکشم؟!چرا آن قدر مثل آدم های ضعیف برای کبود شدن سام نگران شدم؟! نه،این چه بود دیگر؟!چرا سام؟چرا؟چرا؟نه دیگر به این فکر نمی کنم که او مرد خوبی است؛ چون هر چقدر او خوب بشود من بد می شوم...بس است الیسیما ! دیگر دور سام را یک خط بزرگ بکش...سام ممنوع!
***
-از اون پسره ی شیربرنج انتظار داشتم؛ ولی تو رو نه. لوس!
صدا قطع و وصل می شد:
- دوست داری...دعوا...بخاطر...شیربرنج... بخوری..لوس..هست؟
دستم را روی گوشم گذاشتم و در محدوده ی حیاط جا به جا شدم و با صدای کنترل شده گفتم:
- من شیربرنج نمی خورم.
-چه...شیربرنج..بی ربط..ساعت..وایسه...
romangram.com | @romangram_com