#این_مرد_ویران_است_پارت_79

چه تاکیدی روی «دختر من»داشت را نمی دانستم برای چه منظوری است؟می خواهد بگوید با اینکه پدرم نیست ؛ اما من دخترش هستم؟! سام کجای کاری،اینبار اگر نخواهی هم،من باید دخترت باشم.چون بدون تو،من دچار یک مشکل بزرگ می شوم.چون اینبار دیگر از تو متنفر نیستم. چون انگار دیگر بد نیستی.چون دلم برای خودم و تو می سوزد که نتوانستیم خوشبخت باشیم. بگذار خوشبخت ادامه دهیم!

دستی در موهایم کشید و بی مقدمه گفت:

- خیلی قشنگ کوتاهشون کردی،می خوای موهای من رو هم کوتاه کنی؟

-دستم می اندازی؟سمت راست موهام از چپشون خیلی بلندتره.

-مهم اینه خوشگله.

دسته ای از آن ها را آرام کشید که آخی گفتم.لبخندش را تجدید کرد که گفتم:

- سوسکه از دیوار بالا می رفت،مامانش می گفت قربون دست و پای بلوریت.

بلند خندید و گفت:

- حالا نمیشه لطف کنی و موهای من رو هم کوتاه کنی؟

لبخندم پاک شد و با بی حوصلگی گفتم:

- باید مثل اون لحظه عصبانی باشم.

دستم را گرفت و با مهربانی گفت:

- بهتره فراموش کنی الیسیما.چون اگه مدام بهش فکر کنی فقط خودت آسیب می بینی.

بغض دوباره به گلویم هجوم آورد و سیبک گلویم را جا به جا کرد.دیگر آن مرد کابوس شبهایم نیامد؛ اما خودم دلم گرفت.سام با ناراحتی نگاهم کرد و گفت:

- الیسیما...عزیز دلم،یه لحظه به من نگاه کن.

داشتم لج می کردم.خودم هم می دانستم ؛ اما دست خودم نبود.باز یادش افتادم و باید کمی گریه می کردم تا سبک شوم وگرنه سکته می کردم.آه فریادهایم، جیغ هایم، التماس هایم، زجرهایم، کسی به دادم نرسید!سام نیامد...هیچکس نیامد.چشمم به در خشک شد؛ اما کسی نیامد.بغضم محکم ترکید و اشک هایم روان شدند. سام بی وقفه اشک هایم را پاک می کرد و می گفت:

- گریه نکن الیسیما.تو که حالت خوب بود،چی شد یهو؟الیسیما،عزیزم گوش بده.به من نگاه کن...اون یه بحث تموم شده است.نباید بهش فکر کنی.خب؟بیا اصلا در مورد یه چیز دیگه حرف بزنیم....الیسیما...با من حرف بزن!

چشم هایم را محکم تر روی هم فشردم که اشک باز از لای آن بیرون زد و روی گونه ام سر گرفت.آه الیسیما چرا اینگونه رفتار میکنی و آنقدر ضعیف جلوه می دهی؟!سام در موهایم دست کشید و گفت:

- محکم باش الیسیما...این یه اتفاقیه که افتاده باید فراموشش کنی..

romangram.com | @romangram_com