#این_مرد_ویران_است_پارت_78
-خوبم.بیا بریم یه چیزی درست می کنیم می خوریم.ته تهش نیمروئه!؟!
نیمرو سوخته با سس خردل و سس قرمز تند ؛ اما با لبخند! هر چند لبخند سام واقعی بود و مال من،کمی صوری. خوشمزه نبود ؛ اما به دلم چسبید؛ مثل بستنی ورزشکاری! ظرف ها را هم من خواستم بشویم که سام نگذاشت و خودش آنها را شست. امشب فقط سام!روی مبل نشست و عینکش را به چشم زد و مشغول حساب و کتاب شد. کنارش نشستم که به سمتم برگشت و بعد دوباره به کاغذهای روی میزعسلی خیره شد.گفتم:
- چشم هات رو عمل کردی؟
همانطور که با ماشین حسابش ور می رفت گفت:
- لیزیک کردم.
-پس الان چرا عینک زدی؟
خودکار آبی را روی کاغذ کشید و نوشت:160000000.جواب من را هم داد:
- برای مطالعه.
خودکار را به روی کاغذ رها کرد و به من نگاه کرد.عمیق!دستش را جلو آورد و روی گونه ام نشاند.شاید او هم در تلاش بود که تغییر مرا باور کند و جواب این تغییرم را با محبت بدهد. با انگشت شصتش روی گونه ام کشید و گفت:
- چه خبر گل بابا؟
گل بابا...گل بابا...گل بابا...گل یعنی الیسیما و بابا یعنی سام.کمی طول کشید تا بتوانم گل بابا را برای خودم ترجمه کنم.لبخند کوتاه و غیرارادی روی لبم نشست و گفتم:
- رفتم کلاس زبان.گفتن شهریه رو پرداخت نکردی.
خندید:
- نمی خوای یه ترم بشینی درس بخونی تاپ شی تا بهمون تخفیف بدن؟
اینبار جدی جدی خندیدم و گفتم:
- واقعا فکر کردی من میتونم تاپ شم؟
لبخندش کوتاه شد اما پاک نشد:
- دختر من،همیشه تاپه.شک نکن.
romangram.com | @romangram_com