#این_مرد_ویران_است_پارت_194


همه چیز آنطور که خواستیم نشد. همه چیز به یک باره به هم ریخت؛ در عرض سه روز!سه روز لعنتی!

در طول سه روز خبر آمد که یک دختر در یک ماتیس آبی رنگ به قتل رسیده است؛ قتلی همراه با دریده شدن جسم و روح!یک نوع قتل که نصیب من هم شد ؛ اما من نمردم و فاریا مرد... دختر بیچاره و تنهایی که مفهوم حمایت پدر و مادر را نفهمید و از همان اول، با عقده ی نداشتن پدر و مادر بزرگ شد. دختری که بچه ی طلاق بود و شاید راستمی‌گفتند که بچه های طلاق آینده ی خیلی روشنی ندارند...

پسر نوجوانی که تمام تلاشش را کرد تا دکتر بشود و نشد... خودش این را فهمید و کنار کشید و طبق حرف پدرش راهش را به سمت دیگری کج کرد. آرزویش پایمال شد و او محکوم بود به حبس ابد در چارچوبی که پدرش وضع کرده بود. هر چه بود، هر که بود، آخرش شد نوجوانی که رویایش مرد و شد یک انسان که برده ی حرفِ زور پدرش شد...

چشم هایم را می‌بندم و آن مکالمه ی لعنتی را به یاد می‌آورم:

- کیاوش... اون امتحان فیزیک بود که دادی؟مال میان ترم بود. رفتی پیش دعاخونه.

-آها. . آها.

-خب؟چی شد؟

مکثی کرد:

- هیچی دیگه. دبیره حالش بد شد کار کشید به بیمارستان و اینا. لامصب عجب وردی بودا.

هیجان زده گفتم:

- جدی کار کرد؟

تعجبش را حس کردم:

- آره. راستی تو بابات نمرد؟

خدای من. حرف زدن کیاوش را نگاه کن. کلافه گفتم:

- نه. ورده کاری نکرد. به نظرت چرا؟من هر کاری که گفته بود کردم ولی... ؟

-آها. . . همون روز دعاخونه هی صدات می‌کرد برگرد ولی برنگشتی. باید یه دعا بخونی تا ورده کار کنه. تو که اون دعا رو نخوندی درسته؟

متعجب گفتم:

- کدوم دعا؟


romangram.com | @romangram_com