#این_مرد_ویران_است_پارت_195
و سریع از هجده پله بالا کشیدم و به اتاق سام هجوم بردم. کیاوش منتظر پشت تلفن مانده بود. سریع بالشتش را کنار زدم و ورد را برداشتم و بازش کردم و گفتم:
- نه کیاوش فقط یه کاغذه و یه چیزایی نوشته که بلد نیستم بخونم.
-پس دعائه توش نیست؟
-نه. تو بلدیش؟
خندید:
- بلی. بگم برات؟
و گفت و من تکرار کردم... چقدر بی حواس بودم که فراموش کردم اگر دعا را بخوانم ورد عملی میشود. من فقط داشتم زمزمه میکردم تا آن را حفظ کنم. اصلا چرا آن را گفتم؟من دیگر به آن ورد لعنتی چه احتیاجی داشتم؟ ... درست است که آن روز از دست سام حرصی و عصبانی بودم ؛ اما نمیخواستم که ورد عملی شود... من آن دعای لعنتی را خواندم و قشنگ سه روز بعد چشم های خاکستری سام دیگر به رویم باز نشدند. تنها کمتر از پنج ساعت من و سام با هم خوب بودیم. تنها پنج ساعت دو نفری از زندگی مان راضی بودیم و تنها پنج ساعت خوشبخت بودیم. آه لعنت به من که زندگی ات را گرفتم سام. تو را که کشتم، انگار خودم را کشتم...
با هق هق مینشینم و قبر سیاهش را میبوسم. دوستت دارم سام... به خدا که میخواستم زندگی خوبی را داشته باشیم ؛ اما نمیدانم چرا نشد؟!چرا زندگی خوب بر من و تو حرام شده بود؟. من هیچ، تو چرا هیچ وقت رنگ خوشبختی را به چشم ندیدی؟
فکر این که بعد از سام من ملکه ی عمارتش میشوم خیال باطل بود. هنوز مراسم تک نفره ی خاکسپاری اش تمام نشده بود. . . هنوز کفنش خشک نشده بود. . . رفتم خانه ؛ اما دیدم افراد دیگری در آن ساکن هستند. گفتم این خانه مال من است ؛ اما با سند نشانم دادند که این خانه فروخته شده است و آه از ذات پلید البرز! من که از اول میدانستم این شغال بدذات دارد سام را فریب میدهد. به بهانه ی همان تحت لیسانس قرار دادن شرکت، از سام وکالت تام گرفت و مثلا به آلمان رفت تا با آن شرکت قرار داد ببندد؛ اما رفت و دیگر برنگشت. پولهای سام، خانه اش، شرکتش، ماشینش و ویلایش، تمام زندگی اش را فروخت و به برلین فرار کرد... حتی یک پاپاسی هم برای من نماند. هیچی!
او که رفت، غوغایی به پا کرد و گرد این غوغا در چشم من و سمیه فرو رفت... البرز لعنتی که فهمیده بود دماوند پسرش است او را هم با خودش برد. نمیدانم خود دماوند با او رفت یا او را به زور برد؟! ؛ اما به هر حال او را برد. رابطه ی میان سمیه، البرز و دماوند را نفهمیدم؛ در واقع راپورت چی ام، معصومه، نتوانست بفهمد. اگر دماوند پسر البرز بود پس محمد خوش وقت، پدر تقلبی دماوند، که بود؟ و دماوند، از دماوند خوشوقت به دماوند حاتمیتغییر یافت. از همان اول هم معلوم بود پدر و پسرند؛ شخصیت های دورو زندگی من تنها البرز و پسرش دماوند بودند. . آه! حاصل تمام دست رنج های سام که پولهایی بودند که متعلق به من بود و حاصل تمام دست رنج های سمیه که دماوند بود را با خودش به برلین برد. من و سمیه قربانی شدیم. آه سمیه ی بیچاره!
ما هیچ کدام به آنچه که خواستیم نرسیدیم. نه من به سام، نه سام به یک ثانیه خوشبختی، نه فاریا به یک دماغ قلمی و شاهزاده ی سوار بر اسب، نه کیاوش به پزشکی و آزادی، نه دماوند به موتور هوندا.
این منم! یک زن که شانزده سالش تمام شده است. یک زن که نه عشق دارد نه پول.هیچ چیز ندارد؛هیچ چیز! عشقم را از دست دادم به پای اشتباه خودم!...آه سام بمیرم برایت که یک لحظه هم احساس خوشبختی نکردی. همیشه این دیگران بودند که به تو زور گفتند و تو همیشه پذیرفتی.آه تویی که با من خوب بودی و من همیشه نسبت به تو بی احترام بودم...من قدرت را ندانستم و کفر،نعمت از کفم بیرون کرد.من خودم تو را کشتم....من یک قاتلم...آه چقدر تو بیچاره بودی.کاش بلند شوی و از زیر این خاکه ای سرد بیرون بیایی؛من حاضرم به جای تو در این گور تنگ و سرد بخوابم...من حاضرم بمیرم ؛ اما تو برگردی...بلند شو و برای یک بار دیگر به من بگو الیسیما...آخر جز تو چه کسی مرا الیسیما صدا میکرد؟..من خیلی تنها شده ام سام...بلند شو که کسی که دوستش داری دارد برایت بال بال می زند... آخ خدا چرا قدر این سام را ندانستم؟چرا من آنقدر بی لیاقت آفریده شده بودم؟سام به خاطر من به شیرین پشت کرد،به خاطر من روی خواسته ی قلبش پا گذاشت و به خاطر من بود که شیرین را رها کرد...به خاطر ویرانی من بود که سکته زد.ب خاطر من بود که زندگی اش را شانزده سال حرام کرد.برای منی که از خونش نبودم بود که روی تمام خواسته هایش پا می گذاشت...سام هرگز با من خشمگین حرف نزده بود،هرگز دلم را نشکاند و هرگز آزارم نداد؛ همیشه با من مهربان بود.با اینکه او می توانست به راحتی من را از خانه اش بیرون کند و اصلا به روی خودش هم نیاورد. می توانست به حرف های من بی تفاوت باشد و با شیرین ازدواج کند و خوشبخت شود..بخاطر من بود که شرکت نمی رفت و در خانه می ماند تا بیشتر مراقبم باشد...می توانست وقتی به او گفتم با من ازدواج کن،من را بزند و تهدیدم کند...می توانست قبول نکند و بگذارد من اذیت شوم و قلبم بشکند...حالا که فکر می کنم او فقط برای من زندگی کرده بود و چهل سال عمر کرد و هرگز برای خودش تصمیم نگرفت و برای خودش زندگی نکرد..او هیچ وقت از زندگی اش لذت نبرد...همه ی سعی اش این بود که من در آرامش باشم.می توانست هرگز من را دوست نداشته باشد؛ می توانست ذره ای به منِ بی لیاقت محبت نکند...من برای او چه کردم؟من برای این فرشته چه کار کردم؟جز اینکه بدتر از خانواده ی عوضی و همسر عوضی اش،او را آزار دادم؟مگر من چه فرقی با بقیه داشتم؟من هم او را آزار دادم با حرف ها و کارهایم.من او را سکته دادم.من هم نگذاشتم زندگی کند و مدام تخریبش کردم. من هم مثل پدرش،حق زندگی را از او گرفتم؛ او را مجبور کردم به خاطر من تلاش کند و بجنگد،او را مجبور کردم آن طور که من می خواهم زندگی کند،او را مجبور کردم به خاطر من از عشق و علاقه اش دست بکشد...من چقدر شبیه پدرش بودم! پدری که سام همیشه می گفت از او متنفر است!..آه سام چرا از من متنفر نشدی؟
می دانی سام،آوازه ی ویرانی ات در همه جا پیچیده است...از بدو تولد ویران شدی تا همین حالا که یک قبر درست و حسابی و در خور شانت وجود ندارد. درست در بدترین جای این گورستان به خواب رفتهای!چهارشنبه بود که به دنیا آمدی و چهار شنبه بود که رفتی.خودت گفتی اگر کاری از چهارشنبه شروع شود عاقبت خوبی ندارد و من هم درست از چهارشنبه بود که محکوم شدم به نداشتن تو!آه خدای من....
تو چرا اینقدر ویرانی؟ تو چرا اینقدر بدبختی؟همه اش تقصیر من است...دوست دارم بلند شوم و بلند بگویم این مرد ویران است تا همه بفهمند تو ویرانی.تا همه بفهمند که تو از عقده و اجبار پُری.بگذار بلند بگویم تا بفهمند تنها مرد ویران دنیا تویی! بفهمند از دست دادن یک دختر یک مرد را ویران نمی کند! تا بفهمند ویرانی ات مانند قصه ها نیست...تا بفهمند تو واقعا،یک مرد ویرانی.تا بفهمند همه ی ویرانی های مردهای اندرون قصه ها،الکی بوده است.تا بفهمند تو با بقیه فرق داری تا بفهمند یک زن عوضی،یک پدر عوضی،یک زن بابای عوضی،شهناز عوضی،الی عوضی،مجید عوضی، البرز عوضی، برادرهای عوضی ات،الیسیمای عوضی؛یک مشت عوضی زندگی توی عزیز را ویران کردند... حق با شهلا بود:من بد کردم و همه ی حق با تو است!
زندگی به خاطر مرگ تو متوقف نمی شود؛هنوز هم یک خرچران با یونیفرم آبی و ساعت سی کی به دست به دنبال دو تا از خرهای گم شده اش می گردد. هنوز هم یک دختر تنها در ماتیس کوچکش به خواب رفته است و فرمان در معده اش فرو رفته...هنوز هم یک مرد عوضی پول های دیگری را بالا می کشد و می رود پی خوشی!.. هنوز هم یک شیربرنج برای آن دو صدمی که می توانست او را به موتور برساند حسرت می خورد و سرخ می شود... هنوز هم یک دختر در حالیکه بی خیال دنیا است به سمت یک دعاخوانِ معروف می رود...هنوز هم یک مرد ویران و تنها زیر انبوه خاک سرد چشم فرو بسته است...این زندگی هنوز ادامه دارد!
اشک هایم را پاک می کنم. من یک زن ویرانگر نیستم، من یک زن ویران شده هستم. ویرانگری که ویران شد... به قبر نگاه می کنم.حس می کنم چشم های خاکستری اش به من نگاه می کنند و اشک میریزند...حس می کنم زیر این خاک سرد،یخ بسته است.حس می کنم اینجا راحت نیست.حس می کنم دوست دارد بلند شود و بیاید موهایم را بو بکشد...حس می کنم دوست دارد او را از زیر خاک بیرون بکشم. حس می کنم با تمام بدبختی ها، باز هم دلش می خواست زنده بماند.حس می کنم که می گوید الیسیما من را از اینجا بیرون بکش...حس می کنم دوست ندارد مرده باشد!...
نگاهم را سر تا سر گورستان می چرخانم و باز بر می گردم به یک قبر سیاه؛کاش روی قبرش می نوشتند این مرد ویران است؛کمی برایش بگریید!
romangram.com | @romangram_com