#این_مرد_ویران_است_پارت_193

- این چند روز نبودم. رفتم تا فکر کنم... هر چند برام سخته ولی من جز تو کسی رو ندارم. تو همه ی دنیای منی و من حاضرم روی خودم و خواسته هام خط بکشم ولی تو خوشحال باشی.

محکم تر او را گرفتم و گفتم:

- هیچ کس مثل تو خوب نیست سام!هیچ کس!

شرمندتم که ستاره داشتمو

دنبال اون می‌گشتمو

شاکی از این بودم که من

ستاره ای ندارم!

ستاره بود تو مشتمو

تکیه می‌داد به پشتمو

احساسش رو می‌کشتمو

احساست رو می‌کشتم

(ستاره-حمید عسگری)

***

یک ویرانگر وقتی ویران می‌کند؛ حوالی ویران شده قدم می‌زند و با افتخار لب می‌زند:

- منِ قدرتمند او را نابود کردم!من یک ویرانگر هستم. . .

با غرور و خودستایی به ویران شده نگاه می‌کند... ؛ اما قصه ی من فرق می‌کرد. از همین لحظه که نشسته ام و همه ی گذشته را مرور می‌کنم فهمیدم من فرق داشتم.من همان ویرانگری هستم که امروز روی آثار ویرانی ایستاده است. من همان ویرانگری هستم که زیر پایم کسی است که ویرانش کردم.؛ اما من با لبخند به زیر پایم نگاه نمی‌کنم، دارم اشک می‌ریزم. گریه می‌کنم. حسرت می‌خورم. با افتخار دم از این ویرانی نمی‌زنم، با خفت و ذلت این قصه ی تلخِ ویرانگر و ویران شده ای عاشق را تعریف کردم. سرتا پایم حسرت است و پشیمانی. حسی به نامِ ندامت گلویم را می‌فشارد؛ محکم! تا بمیرم و همین جا خاکم کنند...

بالای قبری سنگی ایستاده ام. اشک هایم مانند قطره های باران روی این قبر سیاه می‌چکند و در اثر حکاکی فرو می‌روند. حکاکی ای که روی آن نوشته شده است: سام سپهری.

کاش می‌گفتم بنویسند یک بیچاره، یک بدبخت، کسی که هرگز مزه ی خوشبختی را نچشید، یک ویران شده! اصلا کاش از همینجا یک راست بروم کلانتری و خودم را معرفی کنم. بگویم من یک قاتل هستم؛ قاتل روح و جسم! حقم این است اعدام شوم به جرم کشتن خوشبختی انسانها...

عجب قصه ی تلخی داشتم و... داشتیم!

romangram.com | @romangram_com