#این_مرد_ویران_است_پارت_192
- جرات داری بزن. هیچ بنی بشری تا حالا دست روی من بلند نکرده.
دستش را از دستم بیرون کشید و اینبار جدی جدی خواست بزندم که دماوند مانع شد:
- ولش کن کیاوش.
کیاوش در صورت دماوند فریاد کشید:
- بذار بزنم توی دهنش تا خفه شه. میبینی به من چی میگه؟میبینی دما؟
-چی میگم؟دارم حقیقت رو بهت میگم.
جلو تر آمد که دماوند محکم تر او را گرفت. معصومه مدام سعی میکرد با کشیدن پالتویش او را منصرف کند ؛ اما او فوران کرده بود:
- آره حقیقت رو بگو دختره ی چشم سفید. هنوز سه ماه هم نمیشه از خونه ی ما رفتی. یه نفر هم نبود که بری پیشش، در این حد بی کس و کار بودی. حیف من که به خاطر تو، حاضر شدم تیکه های مامانم رو تحمل کنم که این دختره چه دخلی به تو داره؟ حیف من که هوات رو داشتم. حیف! تو ارزشش رو نداشتی بی لیاقت.
بی لیاقت خار شد در چشمم. سام هم همین را به من گفته بود؟سام هم گفته بود من بی لیاقتم! نه من الیسیما بی لیاقت نیستم... نیستم. جیغ کشیدم:
- ببند دهنتو کیاوش. همون بابات خوب کرد که از خونه پرتت کرد بیرون. بی لیاقت تویی. تو لیاقت او زندگی و پدر و مادر رو نداری. بهت برخورد که میگم عوضی ای؟هستی. تو یه هیزی که فقط بلده با دخترا دوست شه و همین. تو یه هوسبازی کیاوش!
داشت سرخ و سرخ تر میشد... ادامه دادم:
- من اشتباه کردم... فکر کردم آدم خوبی هستی ولی میبینم که نیستی. تو خرچرون نبودی، تو فقط و فقط یه چشم چرونی. همین و بس.
گوشی ام را به دیوار کوبیدم. دلم خنک نشد. از پنجره به بیرون پرتابش کردم تا هزار تکه شود و خاطراتم را با کیاوش و دماوند نابود کند. الکی به آنها پریده بودم. خودم هم میدانستم. آن لحظه دیوانه شدم و کیاوش عزیزی که وقتی هیچ کس را نداشتم من را به خانه شان برده بود را از خودم راندم. من چقدر بد بودم. من همه را از خودم میرانم؛ با بداخلاقی ها و غرور و لجبازی ام. از اینکه با او به هم زده بودم ناراحت نبودم؛ فقط دلم نمیخواست اینگونه بشود. من از وقتی که سام را دوست داشتم میخواستم به هم بزنم منتها این کار را نکردم. حالا هم ناراحت نبودم. فقط فهمیده بودم حقش نبود. من نباید آنگونه فریاد میکشیدم و در جمع، او را عوضی خطاب میکردم وقتی که او آنقدر با من خوب بود و احترامم را نگه میداشت .. آه الیسیما ناراحت نباش.
سام چرا بر نمیگردد؟او کجا رفته است دیگر؟نکند رفته باشد کانادا دنبال شیرین؟نکند من را به حال خودم رها کرده است؟نکند دیگر برنگردد؟نه مگر بچه است؟! دلم برایش تنگ شده بود. سکوت خانه وادارم کرد بغض کنم ؛ اما اجازه ندادم تا اشک هایم بریزند. ضعیف بازی بس است دیگر! من قرار نبود عوض شوم. فقط قرار بود الیسیمایی باشم که سام را دوست دارد. . . عقلم به صدا درآمد:
- الیسیمایی که سام را دوست داشته باشد دیگر الیسیما نیست. الیسیما یعنی کسی که مانند مادرش، از سام متنفر است و او را آزار میدهد. الیسیما یعنی متنفر از سام! چرا سام دیگر سرسام آور احمق موذی نبود؟ چرا تبدیل شده بود به ستاره ی آسمان من؟
-الیسیما...
سرم را بلند کردم. او برگشته بود... لبخندش چقدر شیرین بود. چشم هایش چرا کمیروشن بودند؟چرا من را پس نمیزند؟چرا عق نمیزند؟چرا به سمتم میآید؟چرا آنقدر زیبا بود؟بلند شدم؛ دلم برایش خیلی تنگ شده بود. دلم برای مردی که سهمم بود تنگ شده بود. دلم برای کسی که تماما مهر و محبت بود تنگ شده بود. دلم برای کسی که در تمام دنیا فقط من را دوست داشت تنگ شده بود. دلم برای کسی که مرد تلخی ها و سختی ها بود ؛ اما به من لبخند میزد تنگ شده بود. . دلم برای شخص عزیزی که لیاقتش بهترین ها بود تنگ شده بود. دلم فقط و فقط برای او تنگ میشد. چون در تمام دنیا فقط او را داشتم و بس. چون با خروج کیاوش و مهربانی های برادرانه اش، فقط و فقط سام میماند و منی که شیفته اش بودم. آری من و سام فقط مال هم بودیم... فقط همدیگر را داشتیم. من عاشق او و او هم هیمنطور. من و او چقدر خوشبخت بودیم... چرا ویرانگرها پر کشیده بودند و فقط مانده بود من و سام؟! دیگر نه من ویران بودم نه او!ما ویرانگر هم نبودیم. فقط دو خوشبخت بودیم.
به آغوشش پناه بردم. سرم را بوسید و صدای گرم و دائماً بمیکه در آن لحظه صاف و آرام بخش شده بود گفت:
romangram.com | @romangram_com