#این_مرد_ویران_است_پارت_191
به سمت کیاوش برگشتم که کنار من نشسته بود. گفتم:
- تو چرا نمیری برف بازی؟
خندید:
- اینجا ویوش واسه دید زدن بهتره. آخه نمیتونم هم برف بازی کنم هم جی اف تور کنم.
به این استدلال قانع کننده اش لبخندی زدم. دستکش نداشتم و دست هایم یخ میزدند. نمیتوانستم برف بازی کنم. معصومه و کیاوش انسانهای جالبی بودند؛ دو تایی شان شاهد دورو بازی من و دماوند بودند و به روی خودشان هم نمیآوردند. اعصابم سریع متشنج شد. فکر سام و عق زدنش و بهانه هایش و نبودش، بیچارگی ام، دوروبازی ام، تنهایی ام، همه به یک باره هجوم آوردند و مغزم رو به تلاشی رفت.
کیاوش:اون دختره چطوره سیما؟نگاهش کن... نه نه!خیلی کوتاهه.
به دختره نگاه کردم بلکه این افکار مغزم را رها کنند. هنوز او را کامل وارسی نکرده بودم که گفت:
- اون یکی کنار درخت چی؟لباس صورتیه... یه نموره چاقه ولی چقدر خوشگله. اوووف همین سیما.
انگار آمده بود لباس بخرد همچین انتخاب میکرد. چرا اینگونه شخصیت ها را زیر سوال میبرند؟صدای آن مرد که کابوس شبهای من بود؛ در گوشم پیچید:
- خوشگلی ها... اوف... عالی...
سرم به دوران افتاده بود... کیاوش چقدر شبیه آن مرد شده بود...چقدر شبیه مرد کابوس شبهای من بود. کیاوش انگار خود او بود...
اون که پشت سر معصومه است چی؟نه اون خودش صاحاب داره. . اون که دماوند داره نگاهش میکنه چی؟. خیلی خوبه ها... بلند و مانکن. عالی. فتبارک الله احسن الخالقین.
او چقدر بد شده است. چرا آنقدر شبیه مردهای بد شده بود؟شاید بد بوده و من نخواستم ببینم. به من هم نگاه کرد و گفت:
- ولی تو خودت یه چیز دیگه ای سیما.
داغ کردم. از این نگاه کثیفش(!) حالت تهوع گرفتم. بلند شدم و با اخم فریاد کشیدم:
- نگاه کثیفت رو به من ننداز.
کیاوش متعجب نگاهم میکرد. معصومه و دماوند هم سریع به سمت ما آمدند. خشمگین به کیاوش نگاه میکردم و او را با مرد کثیفی که دودمان من را به باد داده بود مقایسه میکردم. بلند تر داد کشیدم تا بفهمد شوخی نمیکنم:
- تو دیگه کی هستی کیاوش؟من این همه مدت با یه آدمیمثل تو دوست بودم؟یه عوضیِ هیز؟
همین که به او گفتم عوضی سریع داغ کرد و بلند شد و وحشیانه به سمتم آمد که معصومه جیغ کشید. دستش را بلند کرد تا در گوشم بخواباند که دستش را به زور در هوا گرفتم. غریدم:
romangram.com | @romangram_com