#این_مرد_ویران_است_پارت_190
خودت نمیدونی چه حسی هستی!
مثلت نیست انرژی هسته ای
یه مثال ساده از یکی مثل مایی
که یکی همیشه باهاشه نمیره کنار
یکی که ذهنش بازه، فکر فرداشه
تو روزهای سخت باهام ادامه داده
حرف هاش حسابه
سخت بیاد تو هر دستی
جفت شیش هر شرطی بستی رو من بستی
بردیش!معافی!
بوق میزد و جفت راهنماهایش روشن بودند. دماوند و کیا سرشان را از پنجره بیرون میبردند و بلند بلند همراهی میکردند. نتوانستم تلخ باشم و خندیدم؛ به همه ی تلاشی که برای شاد بودن میکردند. معصومه هم مثل اینکه خوشش آمده بود چون بی وقفه دست میزد. من هم چشم روی همه ی تلخی ها و سختی هایم با سام بستم و سرم را از ماشین بیرون بردم و همراه دماوند و کیاوش جیغ کشیدم:
مثل روز روشنه
که من دوست دارمت
(روز از تیک تاک)
هر چهار نفر خندیدیم و شیشه ها را بالا کشیدم. نوک بینی ام قرمز شده بود و شدیداً احساس سرما میکردم. کیاوش بخاری را زیاد کرد. نگاهی به شلوار جین و کت اسپرتش کردم. به مچ بند چرمیکه همیشه به دستش بود. موهای فشنش... کفش های ریبوکش... این فرد چگونه میتوانست برود حوزه؟ امکان ندارد، نمیشود! صدایی از درونم بلند شد:
- همونطور که دماوند تونست، کیاوش هم میتونه! و حق با صدای درونم بود. ما انسانها استاد دورویی بودیم.
دماوند و معصومه را انگار از مهد کودک آورده بودند؛ در حد بچه های یک الی شش سال برف بازی میکردند. معصومه بیست سالش بود ؛ اما جوری با دماوند آدم برفی درست میکرد که انگار از من کوچک تر است. فکر نمیکردم بشود در چارچوب دین و حجاب و این مسائل، برف بازی کرد!؛ اما انگار میشد!
-چیه تو فکری؟
romangram.com | @romangram_com