#این_مرد_ویران_است_پارت_189
- همه از دورو بودنت خبر دارن!؟
دماوند از حرص دندانهایش را روی هم فشرد و غرید:
- دیگ به دیگ میگه روت سیاه. ما دست پرورده ی شماییم نرجس خاتون!
جوابی نداشتم بدهم. جوابش زیادی دندان شکن بود. پس به سمت کیاوش برگشتم و مانند خودش گفتم:
- فقط خودت کیایی!
معصومه خندید و دماوند عق زد. یک لحظه به یاد آن شب نکبتی افتادم که سام در رو به رویم عق میزد. چشم هایم را محکم روی هم فشردم تا به آن صحنه ی عذاب آور فکر نکنم... کیاوش به خوبی حواسم را پرت کرد. صدای پخش را بلند کرده بود و خودش و دماوند هم با آن همخوانی میکردند:
مثل روز روشنه
که من دوست دارمت
روزهات آرومه باهام
آرامشت من یه نفرم
تگرگ بارونه یا باد
مهم نیست پیشت من یه نفرم
با کی میسازی یه لحظه ی قشنگ
من یه نفرم!
با کی میسازی یه نقشه ی هدفمند؟
من یه نفرم
حتی روزا سرد بشه به درک
پشتت من یه نفرم!
کیاوش به من نگاهی کرد و با چشمک ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com