#این_مرد_ویران_است_پارت_187
و قطع کرد. بلند شدم و بر کرختی بدنم غلبه کردم. به خودم در آینه نگاه کردم. ابروهایم درآمده بودند و باز شده بودم همان الیسیما. با چشمم موچین را نشانه رفتم و چندی بعد شدم الیسیما با ابروهای کمانی. موهایم را شانه زدم و یک دست لباس مناسب این هوای سرد پوشیدم. کلید را برداشتم و گوشی ام را برداشتم. زنگ زدم که سام برنداشت. نگرانی هایم ته کشید وقتی صدای بوق ماشین بلند شد. برای حفظ کلاسم، کمیتاخیر کردم و بعد در را باز کردم. شال گردنم را روی دهانم گذاشتم و در ماشین را باز کردم و نشستم؛ البته در جلو را.
هنوز نشسته بودم که صدای دماوند دائماً معترض بلند شد:
- که در خرابه ها. . مثل اینکه فقط واسه ی من و معصومه در خرابه واسه بقیه اتومات باز میشه.
کیاوش خندید و سری تکان داد. به من نگاه کرد و با نیش باز گفت:
- سلام.
سلام کردم و به عقب برگشتم و با معصومه هم سلام علیک کردم. حس کردم صمیمیتر از قبل است. به دماوند هم نگاه کردم و سلام ندادم. او هم متقابلا سلام نکرد. به جلو برگشتم و گفتم:
- مگه قرار نبود ماشین رو نیاری بیرون؟
خندید:
- استاد کیاوش همیشه راه حل هایی داره.
معصومه متعجب پرسید:
- کیاوش؟چرا به علی اکبر میگین کیاوش؟
دماوند در صدد توضیح برآمد:
- ما اینطور صداش میکنیم.
-خب؟راه حلتون چی بود استاد؟
ماشین را روشن کرد و دریچه ها را به سمت صورت من متمرکز کرد و گفت:
- سر صبح بنزین ماشین رو خالی کردم و صبح بابا هر چی میکرد ماشین روشن نمیشد. من هم گفتم خرابه و فلان و اینا و بعد با چاپلوسی گفتم:خودم درستش میکنم و گفتم که مسلم میاد تا ماشین رو بوکسل کنیم. حالا کسی نبود به بابا بگه آخه پراید چطور میتونه یه اسپورتیج رو جا به جا کنه و دنبال خودش بکشونه. هیچی دیگه مسلم رو مجبور کردم یه دروغ مصلحتی بگه.
من و معصومه و دماوند متعجب به این تندیس هوش و ذکاوت نگاه کردیم. کیاوش یک تای ابرویش را بالا داد و با غرور گفت:
- حال کردین خدایی؟
معصومه نیشخندی زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com