#این_مرد_ویران_است_پارت_185

-جز زیست که به لطف یارو دختر آفریقاییه بیست شدم بقیه رو سیزده به پائین و ده به بالا شدم.

خندیدم؛ کوتاه:

- اون دماونده چی؟نوزده و نیم به بالا شد؟

با شیطونی گفت:

- اتفاقا ضایع شد. کلی خودش رو کشت و توی درس خفه کرد آخرش شد نوزده و چهل و هشت صدم. همش دو صدم تا موتور فاصله داشت ها. انقدر التماس عمه رو کرد ولی براش نخرید. قربون عمه ام برم!

دلم خنک شد. کمی‌از آرامش از دست رفته ام بازگشت. یک دفعه با یاد سام گفتم:

- کیاوش. . . اون امتحان فیزیک بود که دادی؟مال میان ترم بود. رفتی پیش دعاخونه.

-آها... آها.

-خب؟چی شد؟

مکثی کرد:

- هیچی دیگه. دبیره حالش بد شد کار کشید به بیمارستان و اینا. لامصب عجب وردی بودا.

هیجان زده گفتم:

- جدی کار کرد؟

تعجبش را حس کردم:

- آره. راستی تو بابات نمرد؟

خدای من. حرف زدن کیاوش را نگاه کن. کلافه گفتم:

- نه. ورده کاری نکرد. به نظرت چرا؟من هر کاری که گفته بود کردم ولی... ؟

دو روز بود که خبری از سام نبود. پس از اینکه من با قاطعیت در صورتش غریدم که یا ازدواج یا از دست دادن من و او هم رفت. نمی‌دانم کجا ؛ اما نبود. می‌ترسیدم بلایی سرش بیاید. خیلی با خودم کلنجار رفتم تا به البرز زنگ نزنم و زنگ هم نزدم. دلیلی نمی‌دیدم تا آن مردک خبر دار شود. در هوای سرد و برفی اواخر بهمن نشسته بودم و ریزش برف را نگاه کردم. داشتم از سرما یخ می‌زدم ؛ اما برایم مهم نبود. دوست داشتم این حس یخ زدن را با بند بند وجودم حس کنم. بالاخره با غرورم کنار آمدم و خواستم به او زنگ بزنم که گوشی ام لرزید. متعجب به صفحه آن نگاه کردم و با دیدن ناشناس بودن آن، تماس را برقرار کردم و گفتم:

- بله؟

romangram.com | @romangram_com