#این_مرد_ویران_است_پارت_182
چرا من را اذیت میکرد؟اشک هایم بی اجازه باریدن گرفتند و تصویر سرد سام تار و تار تر میشد. . . چانه ام میلرزید و تکه های شکسته ی قلبم روی زمین افتاده بودند. گفتم:
- نگو سام. عذابم نده.
بی توجه به من و چانه ی لرزانم ادامه داد:
- وقتی چشم هام رو باز کردم، دلم میخواست اون دنیا باشم.
میخواست من را بکشد. هق هق هایم نمیگذاشتند که درست و واضح صدایش را بشنوم. من را باش که برای بی هوش شدنش، خودم را به هر دری کوبیدم تا چشم هایش به رویم باز شوند... این چشم های بی روح و یخی اش را نمیخواستم!من چشم های مظلومِ روشنش را میخواستم!من رنگ چشم های نابش را میخواستم نه این نگاهی که قلبم را ریش ریش میکند. . .
-حتی... حاضر بودم جهنم برم ولی برنگردم... مگه زندگی الانم چیزی جز جهنم کم داره؟
دوست داشتم از اتاق بیرون بزنم و این صدای گرفته اش را نشنوم ؛ اما دستش، مچم را به اسارت گرفته بود... اشک هایم روی دستش و مچم چکید. چشم هایش چشم های قهوه ای ام را نابود میکردند. نمیدانستم از شرم و بغض به کجا باید فرار کنم؟!
-ولی باز هم برگشتم!مرگ رو میخواستم، ولی طبق معمول خدا بهم ندادش.
قلبم آنقدر درد گرفته بود که حس میکردم دارم میمیرم. سعی کردم حرف بزنم تا بغض خفه ام نکرده است:
- بمیری، منم میمیرم. بخدا میمیرم.
او اشک نمیریخت ؛ اما اشکهای من متوقف نمیشدند. صورتم داغ شده بود از شدت غصه. چشم هایش را بست و بعد از چند ثانیه باز کرد:
- ولی برگشتم. میدونی چرا؟میدونی؟
دست هایم را روی چشم هایم گذاشتم تا چشمم به چشم هایش نیفتند وگرنه از شدت غصه و شرم دق میکردم. صدایش کمیلرزید ؛ اما سریع صاف شد:
- به خاطر تو!فقط به خاطر تو الیسیما.
هق هق هایم همه چیز را تحت تاثیر قرار داده بودند؛ حتی خودم را. این هق هق ها حتی نمیگذاشتند کسی وارد این اتاق شود و خلوت غم انگیز من و سام را بر هم بریزد. این هق هق ها خفه نمیشدند مگر با مرگم. هق هق هایم از قلبم دستور میگرفتند که بی بهانه عاشق سام بود.
-به من نگاه کن.
دست هایم را از روی چشمهایم برداشتم. با دیدن تیرگی چشم هایش، فهمیدم که او هم دلش پر است:
- به خاطر تویی که هر چقدر هم اذیتم کنی، بازم دوستت دارم!حتی اگه میبردنم بهشت هم بر میگشتم، میدونی چرا؟چون نمیتونم بذارم همه ی زندگیم تنها بمونه میون گرگهای زمین. چون نمیتونم بذارم همه ی کسم تنها بمونه!
romangram.com | @romangram_com