#این_مرد_ویران_است_پارت_181

البرز پوفی کشید:

- من از اول با ازدواجش با شیرین موافق نبودم، ولی کاش می‌ذاشتی بهم برسن. سام واقعا به شیرین احتیاج داشت. شیرین هم سرتاسر محبت بود. می‌تونست حفره های زندگی سام رو براش پر کنه.

صدایم چرا آنقدر می‌لرزید؟گفتم:

- لازم نیست شیرینی باشه. من خودم حفره های زندگیش رو پر می‌کنم... من هستم تا آخرش. من برای سام همه کاری می‌کنم!جای همسرش، مادرش، پدرش، برادرش، خواهرش، بهش محبت می‌کنم!

پوزخندی زد:

- تو وظیفه ی دختر-پدری ات رو انجام بده، زحمت اضافه دیگه نکش.

در صورتش غریدم:

- تو چه مشکلی با من داری؟

-مشکلی ندارم. تویی که به پرو پای من می‌پیچی و مدام به آدم می‌پری.

و بعد بلند شد و گفت:

- تو که به فکرش نیستی، من برم ببینم چی شد؟!

سرم را روی زانوهایم گذاشتم و گریه کردم. ساعت دو شب بود. همان دیشب، حالش بد شد و من به اورژانس و بعد به البرز زنگ زدم. حالش بد شده بود و نمی‌توانست درست نفس بکشد. واقعا حس کردم مرده و دیگر ندارمش. خیلی ترسیده بودم. حس اینکه این آخرین باری است که او را می‌بینم، مرا می‌کشت... اگراو بمیرد، من چه کنم؟مگر جز او چه کسی را دارم؟مگر من جز سام عزیز، چه کسی را دارم؟

می‌تونی ببینیش. می‌ری؟

نگذاشتم حرفش تمام شود و در را باز کردم. سام به تخت تکیه داده بود. بی طاقت جلو رفتم و خودم را در آغوشش انداختم ؛ اما دست هایش دور کمرم حلقه نشد. هیچ واکنشی نشان نداد؛ حتی حرف هم نزد. سرم را بلند کردم به چشم های خاکستری یخی اش نگاه کردم؛ اولین بار بود که این چشم های سردِ بی روح را می‌دیدم. نگران تکانش دادم و گفتم:

- سام؛ خوبی؟سام.

دستم را کنار گونه هایش گذاشتم و گفتم:

- خوبی؟چرا حرف نمی‌زنی؟وای. .

خواستم به سراغ البرز بروم که دست هایش دور مچم حلقه شد. . مانند برق گرفته ها به او نگاه کردم. . لب هایش جنبیدند و از میان آنها صدای سرد و گرفته اش بیرون آمد:

- دلم می‌خواست بمیرم.

romangram.com | @romangram_com