#این_مرد_ویران_است_پارت_180


- چیه؟تو هم نمی‌دونی؟

کوتاه گفتم:

- سام بهش گفت برو.

ناباور گفت:

- واسه چی آخه؟اونا که خیلی خاطر همدیگه رو می‌خواستن.

نگو؛ ساکت باش. از شیفتگی سام به شیرین نگو. نگو که سام و شیرین یکدیگر را می‌خواستند!نگو که سام به جز من کس دیگری را هم دوست داشته بود. ساکت باش البرز؛ نگو!

-احمقانه است. سام هیچ وقت چنین کاری نمی‌کنه. اصلا اگه سام بگه شیرین نمی‌ره. من مطمئنم تو می‌دونی الی. . چی شده؟چرا رابطه اشون شکرآب شد؟

پوفی کشیدم و گفتم:

- خود سام بهش گفت برو. من قبول نکردم. من قبول نکردم که ازدواج کنه.

ناباور به من نگاه می‌کرد. چشم هایش درشت شده بودند. از او بعید بود که احساسات درونی اش را آشکار کند. همیشه سعی در تظاهر داشت. خنده ی بی معنی ای کرد:

- واقعا سام به خاطر تو به شیرین گفت بره کانادا؟خدای من! سام هر چی تو بگی گوش می‌کنه؟واقعا که گندِ دوست داشتن رو درآورده.

با غیض نگاهش کردم که گفت:

- واقعا فکر کردی کدوم پدری اینطوری رفتار می‌کنه؟من اگه دخترم اینو می‌گفت، هیچ که بهش توجه نمی‌کردم مجبورش هم می‌کردم زن باباش رو قبول کنه. سام در برابر تو خیلی ضعیفه؛ می‌دونی چرا؟چون از اینکه تو رو از دست بده می‌ترسه. می‌ترسه که بری!چون عاشقته!

بغض دوباره هجوم آورد و صدایم را لرزاند:

- من هم دوستش دارم. من هم عاشقشم!

تمسخر حرفش را فهمیدم:

- ولی عاشقانه ی تو خیلی فرق می‌کنه. تو عاشقشی ولی به خواسته هاش توجه نمی‌کنی. تو اول عاشق خودتی بعد سام!ولی سام عاشق توئه بعد خودش!هیچ پدری رو مثل سام ندیدم.

-سام خیلی خوبه. فرشته است. واسه من و تو خیلی حیفه.


romangram.com | @romangram_com