#این_مرد_ویران_است_پارت_178


دستهایم را روی صورتم گذاشت و بلند هق زدم. حس کردم البرز تعجب کرد. دستش را روی کمرم حس کردم و بعد صدایش را:

- الی... هی چت شده دختر؟

داشتم سام عزیزم را از دست می‌دادم... از دست دادنش را چشیدم؛ من بدون او می‌مُردم. قلبم درد گرفته بود. شاید قلب هایمان به هم وصل بود؛ درد قلب او، قلب من را هم به درد می‌آورد. این درد قلب، بغض گلویم را تشدید می‌کرد، هر چقدر هم گریه می‌کردم، این بغض مرا رها نمی‌کرد. چسبیده بود به گلویم؛ ولم نمی‌کرد. البرز نوازشگرانه کمرم را نوازش کرد و گفت:

- گریه نکن. حالا که زنده است.

سرم را بلند کردم و به چشم های قهوه ایش نگاه کردم. من را باش، کارم به کجا رسیده بود؟از بی کسی برای چه کسی درددل می‌کردم؟!با صدای لرزانم گفتم:

- داشت می‌مرد. . . صو. . صورتش سِـ. . سفید شده بود و حَـ. . . حرف. . . نِـ. . نمی‌زد. . یخ. . زده بود. . مـ. . من فکر کردم.. مُرده!

البرز با ناراحتی نگاهم کرد و من را به آغوش کشید. دستی روی سرم کشید و گفت:

- گریه نکن. حالش خوبه.

آغوش البرز شبیه آغوش های اجباری بودند. انگار که مجبور شده بود به من کمک کند و دلداری ام دهد. اصلا برایم مهم نبود؛ من فقط گریه می‌کردم. اصلا حرف های البرز را نمی‌شنیدم. فقط چهره ی سفید و بی حس سام جلویم بود. .

- با توام الی... نه به قبلا که گریه نمی‌کردی، نه به الان. چرا لوس میشی؟می‌گم خوبه.

سرم را سریع از آغوشش بیرون کشیدم و گفتم:

- پس چرا نمی‌ذارن ببینمش؟

سرش را تکان داد و گفت:

- چرا شبیه بچه ها رفتار می‌کنی؟هنوز سه ساعت هم نیست آوردنش. بهش آرام بخش زدن. بعدش میذارن ببینیش!

-تو دیدیش؟

به چشم های اشکی ام نگاه کرد و گفت:

- وقتی به تو اجازه ندادن چطور به من اجازه بدن؟

سکوت بود. به این سکوت احتیاج داشتم... این سکوت می‌گذاشت تا قلبم کمی‌آرام بگیرد. . ؛ اما البرز ؛ امان نداد که قلبم آرام بگیرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com