#این_مرد_ویران_است_پارت_177
- التماست میکنم الیسیما. . دست بردار.
واکنشم فقط خیره شدن در چشمهای خیس و خسته اش بود.
-چی شده؟
-. . .
-هی با توام. میگم چی کارش کردی؟
-. . .
-تو تا سام رو نکشی ول نمیکنی نه؟
-. . .
-چیه؟الان لالی نمیتونی حرف بزنی؟
سرم را بلند کردم و گفتم:
- حوصله ندارم البرز. حرف نزن.
کنارم نشست و گفت:
- منم حوصله ندارم. یه کلمه بگو چی کارش کردی باز؟
به چشم های قهوه ای تیره ی البرز نگاه کردم و گفتم:
- هیچی. دعوامون شد.
و اشکم را پس زدم. کاش کسی بود تا میتوانستم کمیبا او درددل کنم. کاش میتوانستم حرف هایم را دیگر در قلبم نگه ندارم. اشک بعدی را پاک کردم و با صدای گرفته ام گفتم:
- حالش چطوره؟
سرش را به دیوار سفید بیمارستان تکیه داد و گفت:
- میخوای چطوری باشه؟! بَد!
romangram.com | @romangram_com