#این_مرد_ویران_است_پارت_176
جوابم فقط گریه ی ممتد بود. کم نمیآوردیم. من گریه میکردم و او هم ایضاً. به چشم هایم خیره شد که از حجم غم نهفته در آن دلم سوخت. نالید:
- شونزده سال خون دل خوردم تا بزرگت کنم الیسیما. شونزده سال نابود شدم تا تو رو بزرگ کنم. من سنی نداشتم؛ همش بیست سالمم نبود. بخداوندی خدا که جون کندم تا پدرت باشم و تو رو به عنوان دخترم بزرگ کنم. من دوست دارم بیشتر از اونی که فکرشو کنی. هر کاری بگی میکنم برات ولی این یکی نه. سختمه، چرا درکم نمیکنی؟چرا درک نمیکنی که نمیتونم تویی که دخترم بودی رو زن خودم بدونم!؟چرا الیسیما منِ داغون رو داغون تر میکنی؟. من نمیتونم... ای خدایا. . .
صدایم صاف نمیشد. از هق هق میلرزید:
- من... دو... دوست دارم.
اشک درشتی از چشمش چکید. دست هایم را هم گرفت و فشرد. دلم برای این صدای لرزانش کباب بود:
- بخدا منم دوست دارم. ولی مثل یه پدر!الیسیما خواهش میکنم کوتاه بیا. قول میدم خودم رو وقفت کنم. همه ی زندگیم رو میندازم زیر پات فقط بس کن. اصلا میشه تویی که به عنوان فرزند اسمت توی شناسنامه ی منه به عنوان همسر هم اسمت باشه؟این فکر احمقانه رو از خودت دور کن. . . من. . نمیتونم!
جوابش نه بود. این را از چشم هایم خواند. دوستش داشتم و روی این دوست داشتن مُصِر بودم. جواب منفی را از چشم هایم خواند. خودش هم میدانست که شناسنامه بهانه است و با پول و پارتی و اینها درست میشود. اصلا عقد برای چه؟! مهم این بود که خودمان میدانستیم همسر یکدیگریم. شکسته روی زمین نشست و با چشم های خاکستری اش که از شدت تیرگی به سیاهی میزد گفت:
- زندگی من همیشه اجبار بوده. یه بار هم حق نداشتم برای خودم تصمیم بگیرم. یه بار اونجور که خواستم نتونستم زندگی کنم. یک بار هم از زنده بودنم خوشحال نبودم. . . تو منو عذاب میدی!نابودم میکنی.
لب باز کردم:
- من و تو دوتایی مون داغونیم. من هم هیچ وقت از زنده بودنم خوشحال نبودم. من خودم تو رو زخمیکردم و تو هم منو. هیچ طبیبی هم بهتر از خودِ درد نیست. قبول کن که جز من کسی نمیتونه آرومت کنه و جز تو هم کسی نمیتونه من رو آروم کنه. .
اشک هایش را پاک نکرده بود که بعدی ها آمدند. آه گریه نکن سام!نابودم میکنی. به سمتم چرخید و باز دستم را گرفت:
- تو همینجوری هم منو آروم میکنی.
اشکم را محکم پس زدم:
- ولی تو من رو آروم نمیکنی. تو اینطوری من رو آروم نمیکنی سام. اینو بفهم. نمیتونم تو رو پدر خودم بدونم و از طرفی وقتی بهم محبت که میکنی سختمه. تو جای من نیستی که بفهمی. من عذاب میکشم. حس میکنم هیچ حکمیدر قبالت ندارم و فقط و فقط یه اضافه ی تحمیلی ام.
و چقدر مضحک بودیم؛ باز در عذاب بودیم. علت عذاب من سام بود و علت عذاب سام من!ما چقدر عجیب و بیچاره بودیم. انگار دو تایی مان از جای دیگری آمده بودیم؛ از سیاره ی دیگری. از سیاره ای که خوشبختی بر آنها حرام شده بود. این دل من، احساس من بود که نمیگذاشت خوشبختی به من و سام روی بیاورد. اگر این دل من عاشقش نمیشد باز همه چیز سر جایش بود. باز من از سام متنفر بودم و او مرا دوست داشت. باز تفاهم نداشتیم و من زندگی خودم را داشتم و او زندگی خودش را. ؛ اما اینبار تقصیر سام بود. او اگر میپذیرفت چه اتفاقی پیش میآمد؟
صدایش من را از فکر بیرون راند:
- بچه که بودم بزرگترها بهم اجبار میکردن و بزرگ که شدم یه نیم وجبی... من یه آدم بدبختم!هیچ وقت رنگ خوش زندگی رو به چشم ندیدم. قلبم داره میترکه. چی کار کنم؟گفتی نمیذارم به شیرین برسی، به خاطر تو ازش دست کشیدم. میخواستم زنم باشه ؛ اما به خاطر تو خواسته ام رو سرکوب کردم. چرا آنقدر اذیتم میکنی؟منی که به خاطر تو هر کاری میکنم، نمیشه تو هم یه بار یه کار برای من کنی؟ نمیتونی یه بار هم به جز خودت به بقیه فکر کنی؟نمیتونی بفهمینمیتونم باهات ازدواج کنم؟آه!
به پایم افتاد:
romangram.com | @romangram_com