#این_مرد_ویران_است_پارت_175
- شما برید حساب کنید.
سام که بیرون رفت روی تخت دراز کشیدم. لعنتی چقدر هم خشن بود! پس از تزریق آمپول، از اتاق بیرون زدم و به اطراف نگاه کردم. سام نبود. به سمت ماشین به راه افتادم و با دقت اسم لاتین آن را نگاه کردم؛ آزِرا. به ماشین تکیه دادم تا بیاید. نوجوانی، دوره ای عجیب بود. دوره ای که انسان شخصیتش را گم میکرد و نسبت به هر چیزی نظر جدیدی ارائه میداد. نوجوان، یک دیوانه است که به او لقب نوجوان را داده اند. نوجوانی، مقدمه ای برای دیوانگی است. وقتی خودت هم نمیدانی از زندگی ات چه میخواهی و خودت هم نمیدانی چه چیز درست و چه چیزی غلط است، یعنی که گیج گیج میان یک عالم سوال و جواب میمانی!مثل من!درست مثل منی که در آن لحظات حس میکردم درست ترین کار دنیا تصاحب سام بود؛ آن هم به طور کامل. حس میکردم عاشقانه دوستش دارم و باید او، برایم یک حکم واقعی داشته باشد. او پدر حقیقی من نبود و من میخواستم همسرم باشد تا در اینکه من متعلق به او هستم شک و شبهه ای نباشد. من نمیخواستم سام دیگر کمبودی داشته باشد و دلش باز هم زن بخواهد. کسی من را درک نمیکرد؛ حتی سام!؛ اما من برای تصمیمم به اندازه ی کافی دلیل داشتم!پس جای هیچ شک و تردیدی نبود! آن وقت ها شاید اصلا مفهوم دقیق همسر بودن را نمیدانستم و فقط راه حل احمقانه و بچگانه ای که یاد گرفته بودم را ارائه میدادم.
سام را دیدم که نگران به اطراف نگاه میکند و هراسان میدود. متعجب جلو رفتم و بلند صدایش کردم. بار اول نشنید ؛ اما بار دوم برگشت و به من نگاه کرد. گشاد شدن چشم هایش را حس کردم. قبل از اینکه بفهمم چه شده است، جلو آمد و محکم من را به آغوش کشید. متعجب مانده بودم دلیل این آغوش چه میتواند باشد؟!من را کمیعقب کشید و در حالیکه هنوز هم سینه اش بالا پائین میشد گفت:
- خوبی؟
سری تکان دادم و گفتم:
- من خوبم. ولی فکر کنم تو خوب نیستی.
دست هایش را دو طرف گونه ام گذاشت و گفت:
- کجا رفتی تو آخه؟
متعجب گفتم:
- اومدم توی ماشین بشینم. دیدم درش قفله، کنارش وایستادم.
نفسی عمیق کشید و گفت:
- فکر کردم باز هم فرار کردی.
و من را در آغوش کشید. چقدر نگرانم میشد. چقدر نگران بود. سام یک مردی بود که مدام نگران از دست دادن من بود؛ به مدت شانزده سال تمام! نفسی عمیق کشیدم و زمزمه کردم:
- میبینی اگه برم چه حالی پیدا میکنی؟
من را از خودش دور کرد. مثل اینکه حرفم را شنیده بود. تلخندی زد و گفت:
- اینکه منِ بدبخت انقدر نگرانتم و برای یه ثانیه نبودنت خودمو به آب و آتیش میکشم خیلی خوبه؟
و بعد مهلت حرف زدن به من نداد و نشست. من هم به تبعیت نشستم. و به سمت خانه به راه افتادیم. به خودم قول داده بودم تا حرفی نزده است، حرفی نزنم. همین که ماشین در خانه پارک شد خواستم پیاده شوم که بازویم را گرفت. به سمتم برگشت و خواست حرفی بزند که من طی یک حرکت ناگهانی خودم را جلو کشیدم و لب هایم را روی لبهایش نهادم. در شوک بود... داغ و داغ تر میشد؛ این را حس میکردم. به خودش آمد و سریع عقب کشید؛ در واقع من را به عقب هل داد. صورتش قرمز شده بود. با خشم نگاهم کرد و دست هایش را مشت کرد تا در دهانم نکوبد. از ماشین بیرون زد و جلوی چشم هایم عق زد. هیچ وقت در تمام عمرم تا این حد، احساس حقارت نکرده بودم. چهره ی سامیکه عق میزد از جلوی چشم هایم کنار نمیرفت. دستم را روی دهانم کوبیدم تا هق هق نکنم. از ماشین پیاده شدم. میلنگیدم. حس میکردم کمرم شکسته است. حس میکردم تخریب شده ام. . . این بار باید میگفتم این زن ویران است!
نتوانستم بیشتر از این حرکت کنم و روی صندلی کوچک سنگی افتادم. اشک رهایم نمیکرد. سام جلو آمد... او عق زده بود. او از شدت تنفر از من عق زده بود... جلوی پایم زانو زد. گریه میکرد؛ بدون ابا. دستش را روی زانوهایم گذاشت و با بغض گفت:
- الیسیما... داغونم نکن دختر. چرا نمیفهمیآخه؟. بخدا که نمیتونم. . نمیتونم. . .
romangram.com | @romangram_com