#این_مرد_ویران_است_پارت_174


- آره من تو رو دوست دارم بیشتر از جونم ولی عشقی که بهت دارم یه عشق خالص پدر به فرزنده. عشق یه شوهر... ای خدا. . الیسیما تو شونزده سال دختر من بودی، شونزده سال پدری برات کردم آخه به چه عقلی می‌گی بیام باهات ازدواج کنم؟اصلا مگه الان چه مشکلی با هم داریم؟الان که پدر و دختریم چه مشکلی هست؟

-مشکلی نیست سام. ولی من نمی‌تونم تو رو پدر خودم ببینم همونطور که شونزده سال ندیدم. تقصیر خودت بوده، هیچ وقت پدری نکردی.

سریع رگ گردنش متورم شد و غرید:

- من برات پدری نکردم الیسیما؟

از فریادش کمی‌عقب کشیدم. نفس نفس می‌زد و سینه اش بالا پائین می‌شد. جا خوردم ؛ اما جا نزدم:

- پدری کردی یا نه مهم نیست. مهم اینه من نتونستم مثل یه دختر محبتت رو درک کنم. اصلا مطمئنی خودت هم پدرانه محبت کردی؟

به سمتم هجوم آورد که ناخودآگاه جیغ کشیدم. داشت دیوانه می‌شد. . عسلی را شکاند و گفت:

- تو داری به من تهمت می‌زنی الیسیما؟داری می‌گی یه ه*و*س*ب*ا*ز*م؟خدای من. . حاضرم برگردم به اون ده روز کذایی که رفتی و هر روزش رو عذاب بکشم ولی این حرفت رو نشنوم. . داغونم کردی الیسیما.

دستم را روی بازویش گذاشتم که با شدت پسم زد:

- ببین سام... من نمی‌خواستم. . یعنی منظورم اون نبود... اَه خسته شدم سام هر چی می‌گم بهونه میاری. .

-حرف تو احمقانه است و نیاز به ایراد و بهونه گرفتن داره. . .

خواست برود که دست به آخرین هربه زدم:

- اگه قبول نکنی، دیگه پیشت نمی‌مونم. می‌رم. . از این خونه می‌رم.

با اخم برگشت و گفت:

- تو هیچ جا نمی‌ری.

-قسم به جون خودت که از همه برام عزیز تری اگه قبول نکنی میرم.

***

آمده بودیم بیمارستان؛ شدیداً سرما خورده بودم. این چند روزه فقط در حد سلام و خداحافظ حرف می‌زدیم. حکم دو نفر را داشتیم که از هم متنفرند. در عین دوست داشتن، سرد بودیم. سام را هیچ وقت تا این حد خسته و کلافه ندیده بودم. حس می‌کردم بزرگ ترین آرزویش این است که بمیرد. آه الیسیما، این مرد ویران را که به سختی روی آواره های خودش، زندگی ساخته بود را داری دگرباره ویران می‌کنی. بار دیگر داری او را نابود می‌کنی. پس چه فرقی با مادرت داری؟هر دو تایتان این مرد را روانی می‌کنید. صدای وجدانم را خفه کردم و به زن اخموی پرستار تزریقات نگاه کردم. رو به سام گفت:


romangram.com | @romangram_com