#این_مرد_ویران_است_پارت_173
جلو میروم و خیره در چشمانش میگویم:
- هیچی نشده. من میخوام کاری کنم که بهتر هم بشه.
بی توجه به من با خودش زمزمه میکرد:
- فکر میکردم مسخره میکنی الیسیما... تو داری منو مسخره میکنی.
بلند گفتم بلکه به خودش بیاید:
- به نظرت قیافه ی من به آدمیمیخوره که بخواد مسخره بازی در بیاره؟سام من کاملا جدی ام.
سام با اوج خشمیکه تا کنون از او دیده بودم گفت:ی
- عنی چی؟یعنی چی الیسیما؟چطور روت میشه تو صورت من نگاه کنی و بگی میخوام باهات ازدواج کنم. . . آخه این چه حرفیه؟من جز اینکه بگم دیوونه شدی هیچ تفسیری ندارم.
جیغ کشیدم:
- من دیوونه نشدم. من دارم حرفی که میخوام عملی بشه به زبون میارم.
سام غرید:
- تو دختر منی. فقط همین!سعی میکنم این حرف هات رو فراموش کنم. پس تو هم دهنت رو ببند و هیچ وقت، این حرف ها رو بهم نگو!وگرنه تضمینی نمیکنم. من زن نمیخوام!
با حرص گفتم:
- اِ؟جدا؟چطور تا چند وقت پیش که شیرین جون بودش، زن و محبت زنونه میخواستی!یهویی متحول شدی؟یهویی فهمیدی دلت نمیخواد؟
برگشت و در صورتم غرید:
- محبت زنم رو میخواستم نه دخترم رو!چرا دست از سرم برنمیداری؟چرا انقدر عذابم میدی الیسیما؟شیرین رو که ازم گرفتی، میخوای زندگی ام رو هم بگیری؟
و رفت. روی مبل سر خوردم. من دوستش داشتم چرا نمیفهمید؟ به هر دری میزدم تا قبول کند ؛ اما نمیشد. میگفتم ما به هم محرم نیستیم و نمیشود، میگفت ما از هر محرمی، به هم محرم تریم. قبول نمیکردم میگفت:این حرفها به تو نمیاد. . باز قبول نمیکردم میگفت:لباس محجبه بپوش من هم دست بهت نمیزنم. قبول نمیکردم که میگفت:حرف حسابت چیه؟
حرف حسابم را که میگفتم، اوج میگرفت، فوران میکرد، فریاد میکشید... به هیچ صراطی مستقیم نبود...من میخواستم او را تماما تصاحب کنم، میخواستم حقیقی تر متعلق به خودم باشد. آن اوایل برای خودم سرمشق کردم که سام پدرم است ؛ اما نشد. نتوانستم! من فقط نمیخواستم دختر الی و مجید باشم! دلم سام را میخواست و بس!وقتی نمیتوانستم محبت هایش را پدرانه تلقی کنم و دوستش هم داشتم اینها چه معنی ای میداد؟من دیگر دختر هم نبودم و ازدواج با سام تماما به نفعم بود و باب دلم. وقتی دختر نبودم، حس میکردم دیگر کسی مرا نمیخواهد و این حس مثل خوره به جانم افتاده بود... این بین دوست داشتن سام هم شده بود قوز بالا قوز. من او را میخواستم. برایم مهم نبود که بیست و سه سال اختلاف سنی داریم. باید بگویم که فیلمیکه فاریا برایم تعریف کرد بی تاثیر نبود؛ اصلا همان فیلم بود که باعث شد به چنین راه حلی برسم؛ راه حلی که شک نداشتم اگر عملی شود، به نفع دوتایمان است! من پای دردهای خودم نابود بودم و او پای دردهای خودش. ما یکدیگر را زخمیکرده بودیم و فقط خودمان هم میتوانستیم برای یکدیگر مرهم باشیم. دنیای ما محدود بود به خودمان دو نفر. پس چرا او عقب میکشید؟ او میترسید من بعدها پشیمان شوم، او میگفت من نابود میشوم، میگفت الان داغم و نمیفهمم بعدها که عاقل تر شوم میفهمم چه لگدی به بخت خودم زده ام... او یک طرفه به قاضی میرفت. این پیشنهاد خودم بود! پس پشیمان هم نمیشدم. من دوستش داشتم؛ خیلی زیاد!او هم مرا دوست داشت پس...؟
همه ی چیزهایی که در ذهنم بالا پائین میشد به زبان آوردم که با کلافگی جواب گرفتم:
romangram.com | @romangram_com