#این_مرد_ویران_است_پارت_172


- من زنت می‌شم.

ماتیکم را بر می‌دارد، به شیشه ی اتاقم می‌کوبد. ماتیک سبک است، در حد چند گرم، ؛ اما قدرت خشم او ازماتیک یک سنگ آهن سنگین می‌سازد و محکم به شیشه برخورد می‌کند و شیشه ترک برمی‌دارد.

سام عصبانی است؛ آنقدر عصبانی که دوست دارد مرا مانند زال به قله ی قاف بفرستد ؛ اما می‌داند، مانند سام پهلوان، پشیمان می‌شود و آخِر برای بازگرداندنم آسمان و زمین را بهم می‌ریزد. . . صدای برخورد مفصل هایش را می‌شنوم؛ فراتر از تصورم، عصبانی است. چشم های سرخ شده اش را در نگاهم دوخته است. . چشم هایش طوفانی اند. دندان هایش را روی هم میساید. دوست دارد فریاد بکشد، می‌دانم!؛ اما فریاد نمی‌کشد!لال است؛ لالش کرده ام، صدایش را بریده ام!و شاید بریده ایم. . . می‌لرزد از خشم!نفس های داغ و محکمش، مانند سیلی بر صورتم می‌نشینند و خبر از آتشفشان درونش می‌دهد. با آن همهحرص و خشمش، چشم می‌بندد و روی تخت سقوط می‌کند. سرش را روی ساعد اهرم شده رویزانویش، می‌گذارد. شانه های استوارش بالا و پائین می‌شوند... ژست تخریب شده اش، اشک هر کسی را در می‌آورد. . . این مرد ویران است!

تحمل نمی‌کند و با خشم می‌گوید:

- تو دیوونه شدی الیسیما. . . آره، یه مدت نبودی رفتی اون خراب شده چی تو گوشت خوندن؟خانواده ی طاهری اینا رو یادت دادن؟

هیچ حرفی ندارم بزنم. خودش جواب خودش را می‌دهد. کلافه دست در موهایش می‌کشد و می‌گوید:

- خاک بر سر من. . . من این همه سال داشتم چه غلطی می‌کردم؟من خر هیچ وقتی برای تربیتت صرف نکردم؟وای خدا. تو دیوونه شدی. آره حالت بده بخوابی بیدار شدی خوب میشی. یادت میره چی گفتی!

نمی‌ترسم. من هیچ وقت از زدن حرف های دلم ترسی نداشتم:

- یادم نمیره.

بلند می‌شود. چشم هایش سرخ سرخ شده اند. حتی از حاجی که کیاوش را بازخواست می‌کرد عصبانی تر بود. بازوهایم را در دست گرفت و تکانم داد و توبیخ گرانه گفت:

- بیدار شو الیسیما. چشمات رو باز کن. می‌دونی من کی ام؟سام!پدرت!

بازوهایم را از دستانش بیرون می‌کشم و با حرص می‌گویم:

- نه سام. من خواب نیستم تو خوابی. تو باید بیدار شی. نه تو پدر منی نه من دختر تو!من و تو دو تا آدم غریبه ایم که شونزده سال کنار هم بودیم.

غرید:

- تو معلومه با خودت چند چندی؟یه بار میگی من دخترتم و یه بار می‌گی نیستم؟!خودت رو هم بکشی دختر منی الیسیما.

-نیستم. من فقط یه عاشقم؛ اونم عاشق تو!

دوست دارد گریه کند و خودش را بکشد. خسته شده است دیگر. با غم می‌گوید:

- تو که خوب بودی الیسیما. پس چی شد یهو؟همه چی خوب بود؛ من خوشحال، تو خوشحال. چی شد الیسیما؟


romangram.com | @romangram_com