#این_مرد_ویران_است_پارت_171
باز انگشت گذاشته بود روی نقطه ی ضعفم!باز داشت با این جمله ی لعنتی عذابم میداد. . . من به چه کسی بگویم که الی مادر من نیست؟
فریادی از سر درد کشید:
- با توام الیسیما. من چه فرقی دارم؟اون دل منی که دوستش داشتم رو شکوند و منم دلِ پاک زنی رو که واقعا دوستم داشت رو!من یه بار خواستم واسه ی خودم تصمیم بگیرم ولی نذاشتی. انگار محکومم به بدبختی!
نگاهش از درد، رنگ خشم گرفت:
- تو دختر همون زنی. تو به دنیا اومدی که من رو بکشی!به دنیا اومدی تا زجرکشم کنی الیسیما... تو نذاشتی به کسی که میخواستم برسم. آی خدا!
غریدم:
- تو که گفتی دوستش نداری؟تو که گفتی فقط من رو دوست داری!تو دروغگویی!
او هم غرید:
- من میخواستم زندگیمون رو بهتر کنم. میخواستم یه کسی باشه که واسه ی تو مادر خوبی باشه. چرا نفهمیدی؟
جیغ کشیدم:
- نه!کسی واسه من مادر خوب نمیشه، تو دنبال یه زن خوب واسه خودت بودی!
-من آدم نیستم الیسیما؟من حق نداشتم یه زن داشته باشم؟پس فردا تو که رفتی پی زندگیت، من دلم میخواست یه کی رو داشته باشم که کنارم باشه!
جلو رفتم و گفتم:
- من تا ابد پات هستم. من نمیرم جایی چون زندگی من تویی!
اشکی که از چشمش چکید را دیدم:
- من میخواستم کسی باشه که بهم محبت کنه، کسی رو میخواستم که بتونم بعد از چهل سال بهش محبت کنم و اونم جواب محبتم رو بده!
-من قول میدم از این به بعد همه ی محبتم رو به پات بریزم.
حرف البرز را تحویلم داد:چرا نمیفهمی؟من محبت دیگه ای رو میخوام...من محبت دخترم رو نمیخوام، من محبت زنم رو میخوام!
شجاعتم را جمع کردم و تصمیم جدیدم را بیان کردم:
romangram.com | @romangram_com