#این_مرد_ویران_است_پارت_168
-مطمئنی؟پس صدات چرا گرفته است؟
سام سرش را به دیوار پشت سرش کوباند و لبش را گزید تا بغضش را قورت دهد:
- نه خوبم.
صدای شیرین موج گرفت:
- چی شد سام؟با دخترت حرف زدی؟قبول کرد؟
حس کردم سام فقط دارد نفرینم میکند؛ اما این یک قلم، از قلب مهربانش بعید بود:
- نه!
-نه؟یعنی چی؟فکر نمیکردم الیسیما تو رو دوست داشته باشه. تو که میگفتی باهم دیگه خوب نیستین!
همین دیگر. او فکر کرده بود میتواند سام را تماما تصاحب کند و خوش بگذراند؟! کجای کاری بانو؟ الیسیما شیفته ی مردی است که تو به او میگویی عزیزم!
سام خسته گفت:
- میگه خیلی دوست دارم. . نمیذاره شیرین جان.
-بذار من بیام باهاش حرف بزنم. براش توضیح میدم. منم وقتی بابام میخواست زن بگیره اذیت شدم. درکش میکنم، بذار بیام باهاش حرف بزنم سام.
سام چشم هایش را محکم روی هم فشرد و گفت:
- نمیذاره. گوش نمیده شیرین. یه هفته است دارم باهاش حرف میزنم ولی نمیذاره. خسته شدم دیگه.
صدای بغض آلود شیرین را تشخیص دادم:
- یعنی چی سام؟من دو سال پات وایستادم، چون دوست داشتم! میخوای به همین راحتی از هم جدا شیم؟!نه من نمیتونم سام.
سام دروغ میگفت؛ او هم شیرین را دوست داشت... وگرنه هرگز اینگونه بغض نمیکرد:
- منم نمیتونم شیرین. ولی الیسیما دخترمه. . . من هدفم از ازدواج با تو، این بود که واسه خودم بشی همسر و برای الیسیما مادر!نمیتونم به خاطر خودم الیسیما رو آزار بدم.
romangram.com | @romangram_com