#این_مرد_ویران_است_پارت_167

دستم را کشید که در آغوشش فرو رفتم و سرم روی قلبش قرار گرفت. صدای آرامش را شنیدم:

- می‌شنوی؟!این ضربان قلب فقط به خاطر توئه دختر گلم!فقط تو!

***

خیلی با خودش کلنجار می‌رفت تا گریه نکند. با بغض نگاه آخرش را به من کرد و از خانه بیرون زد. دیدم که شانه هایش کمی‌خم شده بودند . . باران بی ؛ امان می‌بارید و من نگرانش بودم که بدون پالتو، بیرون رفت. بارانی ام را پوشیدم و پشت سرش وارد حیاط شدم. با کلافگی به آسمان سیاه نگاه کرد و بعد نگاهش را سرتاسر خانه چرخاند. . دستی در موهایش کشید و قدم رو، چپ و راست رفت. . . شاید حدود ده دقیقه چپ و راست می‌رفت. . خواستم قدمی‌به سمتش بردارم، که دستش را در جیبش فرو برد و گوشی اش را بیرون کشید. با ناراحتی به صفحه ی آن نگاه کرد. . دوباره کلافه گوشی را در جیبش گذاشت و غرید:

- نمی‌تونم، نمی‌تونم!

اشک هایم را پس زدم تا خوب و واضح او را ببینم. . . به دیوار تکیه داد و سرش را روی زانوهایش گذاشت. دلم برایش کباب شده بود ؛ اما نمی‌توانستم!قدرت علاقه ام به او بود که نمی‌گذاشت؛ نمی‌گذاشت به بیچارگی اش پایان دهم. دستش بدون وقفه در موهایش می‌چرخید. سرش را بلند کرد که چشم های سرخش را دیدم. دستی به چشم هایش کشید و بلند شد. . . با تردید، گوشی را بیرون کشید و قبل از آنکه پشیمان شود، تماس را برقرار کرد. .

-سلام.

دوباره نشست. . . کلافه بود و خودش هم نمی‌دانست چکار می‌کند؟!

-صدات نمیاد. . .

- ...

-می‌زنم رو اسپیکر!

-سلام عزیزم. .

قلبم را چنگ زدند. . . کاش باران کمی‌آرام تر می‌گرفت تا حرف هایشان را راحت تر می‌شنیدم.

سیبک گلوی سام جا به جا شد و با صدای لرزانش گفت:

- سلام. خوبی؟

صدای شاد شیرین سوهان روح من بود:

- معلومه که خوبم. تو خوبی سام؟

سام به بارانی که حیاط را خیس می‌کرد نگاه کرد و گفت:

- خوبم.

romangram.com | @romangram_com