#این_مرد_ویران_است_پارت_165

غریدم:

- من سر جامم!

سام به مبل تکیه داد و گفت:

- جات کجاست؟

بلند فریاد کشیدم:

- توی قلب تو!توی این خونه!ولی فقط جای منه، نه جای کس دیگه.

سام ابتدا عمیق و موشکافانه نگاهم کرد و بعد از در میانجیگرانه وارد شد:

- خب عزیز دلم، من هم که نگفتم تو خارج از قلب منی. تو همه ی زندگی منی الیسیماجان. خودت که بهتر می‌دونی!

از جایم بلند شدم و بی طاقت نشیمن را متر کردم:

- من دیگه همه ی زندگیت نیستم. تو زندگیت رو بین من و شیرین تقسیم کردی. من رقیب نمی‌خوام سام.

سام لحظه ای خنده اش گرفت ؛ اما بعد با مهربانی گفت:

- عزیزم رقیب عشقی که نیست. . شیرین می‌خواد مادر تو باشه.

وقت بود بزنم زیر گریه. حرفم را نمی‌فهمید:

- چرا دقیقا رقیب عشقیه. من مادر نمی‌خوام سام. من هیچ کس رو نمی‌خوام. تو هم کسی رو نمی‌خوای. ... اصلا چی شد یهویی زد به سرت که زن بخوای؟

سام منطقی گفت:

- یهویی نیست الیسیما. من از همون لحظه ای که تو رو آوردم به این خونه، زن می‌خواستم ؛ اما مدام حسم رو سرکوب می‌کردم. حس می‌کردم هر کسی بیاد میشه نامادری تو و من نمی‌خواستم تحت هیچ شرایطی تو اذیت بشی... رابطه ی من و شیرین هم مربوط به یه روز دو روز نیست.

-چرا به من نگفتی؟چرا من الان باید بفهمم که تو دو ساله تموم ذهنت درگیر یه دختره بوده؟

حرفش قلبم را شکاند:

- مگه تو امون می‌دادی؟همونطوری هم سایه ی من رو با تیر می‌زدی، چه برسه به اینکه بخوام باهات منطقی صحبت کنم و درددل کنم.

romangram.com | @romangram_com